بلكه خواستم عرض كنم كه اين نظريّه را براى اوّلين بار قرآن ابراز داشته است كه دين جزو نهاد بشر است ، و قبل از اسلام چنين تزى در جهان وجود نداشت . تا قرن هفدهم و هجدهم و نوزدهم ميلادى ، بشر در اين زمينهها هزار گونه فكر مىكرد ، در حالى كه اكنون مىبينيم كاوشهاى روانى ، هماهنگ با قرآن مىگويد :
« فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها »
.
نظريّات دربارهء علل پيدايش دين
راجع به اينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفت يا نه ، حرفها و فرضيّهها آن قدر زياد است كه اگر بخواهيم همهء آنها را برشماريم وقت زيادى مىگيرد ؛ به اجمال برايتان عرض مىكنم : زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است ، بشر از طبيعت مىترسيده ، از صداى غرّش رعد مىترسيده ، از هيبت دريا مىترسيده ، و نتيجهء ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود . يكى از حكماى قديم روم به نام « لوكرتيوس » گفته است : « نخستين پدر خدايان ترس است » ( 1 ) . در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيّهء قديمى و كهنه را تأييد مىكنند و مكرّر در سخنان خود به عنوان يك فكر تازه آن را بازگو مىنمايند .
بعضى گفتند علّت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است ؛ بشر مىخواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علّت ذكر كند و چون علّتها را نمىشناخته است ، علّت ما وراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است .
بعضى ديگر گفتهاند علّت اينكه بشر به سوى دين گراييده علاقهاى است كه به نظم و عدالت دارد ؛ وقتى كه در دنيا از طرف طبيعت يا اجتماع بىعدالتى مىبيند ، براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مىسازد .
صاحبان فرضيّههاى فوق گفتند : علم را توسعه بدهيد ، دين از ميان مىرود . چنين فرض كردند كه با توسعهء علم ، خود به خود دين از ميان مىرود ؛ عالم شدن مساوى است با بىدين شدن .
بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علّت ديگر فرض كردند و گفتند دين
هامش
( 1 ) . درسهاى تاريخ ، بخش دين و تاريخ / ص 56 .