اجتماعى منتهاى هنرشان اين است كه در طبقهء محروم و مظلوم روح حياتى بدمند و آنها را به قيام در برابر طبقهء استثمارگر وادار كنند . ماهيّت انقلاب اسلامى تنها اين نبود كه طبقهاى را به جان طبقهء ديگر بيندازد .
البته اين كار را كرد ، اين روح را دميد و مردم را به قيام در برابر ظلم وادار كرد ، امّا كارش تنها اين نبود ؛ كارى بالاتر و انقلابى عظيمتر نيز بپاكرد كه جز از او و كسانى از طراز او يعنى پيغمبران ، ساخته نيست . انقلاب درونى ايجاد كرد ، يعنى بشر را حتى عليه تبهكاريهاى خودش به قيام واداشت . اين خصوصيّت منحصراً از مذهب است كه قادر است آدمى را عليه تبهكارى و جنايتكارى شخص خودش به قيام وادارد كه از خود حساب بكشد ، خود را ملامت كند و خود را به پاى محكمهء عدل و انصاف بكشد .
برويم دنبال مطلب اصلى خودمان . عنوان اين سخنرانى چنان كه مىدانيد اين است : « خورشيد دين هرگز غروبكردنى نيست » . بايد بگويم همين مجلس امشب ما در اين محل و در اين كانون ، گواه صادقى است بر اينكه خورشيد دين غروب نمىكند و روز به روز در آسمان انسانيّت ظاهرتر مىشود .
شما مىبينيد كه اسلام پس از چهارده قرن در مثل اين كانون كه كانون دانش است ، يك مركز فرهنگى است ، تجلّى مىكند و كانونهايى نظير اين كانون را كه مسلّماً نه اوّلين آنها خواهد بود و نه آخرينشان ، فتح مىكند . اين چه چيزى است ؟ اين چه نيرويى است ؟ اين چه قدرتى است ؟ آيا اين قدرت غروبكردنى است ؟ تمام شدنى است ، يا نه ؟
آيا دين اجل و پايان دارد ؟
من امشب مىخواهم در جواب يك سؤال بحث كنم . آن سؤال اين است : اين دنياى ما دنياى تغيير و تحوّل است . در اين دنيا و از اين امورى كه ما به چشم خود مىبينيم ، هيچ چيزى نيست كه براى هميشه باقى بماند ؛ همه چيز عوض مىشود ، كهنه مىشود ، برچيده مىشود ، دوران عمرش منقضى مىشود و به نهايت مىرسد ؛ آيا دين نيز همين طور است ؟ آيا دين در تاريخ بشر دورهء بخصوصى دارد كه اگر آن دورهء بخصوص گذشت ، دين هم حتماً و به حكم « جبر » بايد برود و جاى خود را به چيز ديگرى بدهد ؟ يا اينطور نيست ؟ براى هميشه در ميان مردم باقى خواهد بود ، هر اندازه