تكامل انسان به اين نحو نيست كه در هر زمانى تحت تأثير يك سلسله علل - صنعتى يا اجتماعى يا اقتصادى - در يك راه حركت كند و دائماً تغيير مسير و تغيير جهت بدهد .
اينكه قرآن با اصرار زياد ، دين را يكى مىداند و فقط به يك شاهراه قائل است و اختلاف شرايع و قوانين را مربوط به خطوط فرعى مىداند ، مبتنى بر اين اصل فلسفى است .
بشر در مسير تكاملى خود مانند قافلهاى است كه در راهى و به سوى مقصد معيّنى حركت مىكند ، ولى راه را نمىداند ؛ هر چندى يك بار به كسى برخورد مىكند كه راه را مىداند و با نشانيهايى كه از او مىگيرد دهها كيلومتر راه را طى مىكند تا مىرسد به جايى كه باز نيازمند راهنمايى جديد است ؛ با نشانى گرفتن از او افق ديگرى برايش روشن مىشود و دهها كيلومتر ديگر را با علاماتى كه گرفته طى مىكند تا تدريجاً خود قابليّت بيشترى براى فراگيرى پيدا مىكند و مىرسد به شخصى كه « نقشهء كلّى » راه را از او مىگيرد و براى هميشه با در دست داشتن آن نقشه ، از راهنماى جديد بىنياز مىگردد .
قرآن با توضيح اين نكته كه راه بشر يك راه مشخّص و مستقيم است و همهء پيامبران با همهء اختلافاتى كه در راهنمايى و دادن نشانى به حسب وضع و موقع زمانى و مكانى دارند ، به سوى يك مقصد و يك شاهراه هدايت مىكنند ، جادّهء ختم نبوّت را صاف و ركن ديگر از اركان آن را توضيح مىدهد ؛ زيرا ختم نبوّت آنگاه معقول و متصوّر است كه خطّ سير اين بشر متحوّل متكامل ، مستقيم و قابل مشخّص كردن باشد ؛ امّا اگر همانطور كه خود بشر در تكاپوست و هر لحظه در يك نقطه است ، خطّ سير او نيز دائماً دستخوش تغيير و تبديل باشد و نهايت و مقصد و مسير ، مشخّص نباشد و در هر برههاى از زمان بخواهد در يك جادّه حركت كند ، بديهى است كه ختم نبوّت - يعنى دريافت يك نقشه و برنامهء كلّى و هميشگى - معقول و متصوّر نيست .
* در سورهء بقره آيهء 143 چنين آمده است :
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 161
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٦١