ذائقهء خودم آن را مىچشيدم .
تمام چيزهايى را كه انسان بايد به آنها ايمان داشته باشد ، قرآن با كلمهء « غيب » بيان كرده است ؛ ايمان به اينكه حقايق و واقعيّتهايى هست كه از حدود حواسّ من بيرون است . پس با چه چيزى من وجود آنها را قبول كنم ؟ راه ديگرى به انسان نشان داده شده است ، دلائلى به انسان داده شده كه از راه آنها مىتواند غيب را قبول كند .
البتّه بديهى است كه معناى اينكه قرآن مىگويد مؤمنين كسانى هستند كه ايمان به غيب مىآورند ، اين نيست كه هر چيزى را كه به شكل امر نهانى به ما گفتند بگوييم ما مؤمنيم پس آن را قبول داريم ؛ مثلًا فلان جنگير مىآيد و مىگويد من لشكرى از جن دارم كه چنين است و چنان ، چنين و چنان مىكند ، بگوييم :
« الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ »
به ما گفته شده است كه به غيب ايمان داشته باشيد ، پس ما بايد به ادّعاى اين جنگير هم ايمان داشته باشيم ! اينكه آن غيب چيست ، در جاهاى ديگر قرآن و در غير قرآن توضيح داده شده است . نگفتم به هر ادّعايى كه به صورت غيب باشد بايد ايمان آورد ، بلكه [ گفتم ] نبايد منكر غيب بود ، منكر حقايق نهانى نبايد بود .
حال اگر شما بگوييد انسان از چه راهى مىتواند به غيب ايمان بياورد ؟ من عرض مىكنم مراحلى دارد : اوّلين مرحلهاش اين است كه هزاران نشانه در دنيا هست كه لا اقل جلوى انكار غيب را مىگيرد ، يعنى انسان را از مرحلهء نفى به مرحلهء شك وارد مىكند . امروز معلوم شده است كه در همين دنياى محسوس و ملموس ما هزاران چيز وجود دارد كه ما آنها را حس نمىكنيم ، لمس نمىكنيم ؛ با اين حواسّ خودمان حس نمىكنيم . يك مثال خيلى روشن براى شما عرض بكنم :
در قديم الايّام ، در ميان امواجى كه در فضاست ، تنها موجى را كه مىشناختند موج صوتى بود . در باب صوت و صدا از قديم ميان علما بحث بوده است . آدم حرف مىزند و ديگرى مىشنود . سنگى به سنگى مىخورد ، صدايش به گوش انسان مىرسد . اين چگونه است ؟ مىگفتند اين هوايى كه شما در اينجا احساس مىكنيد و وجودش را احياناً در موقع حركت يا در يك وقت ديگر درك مىكنيد ، مثل آب است .
همين طور كه شما آب را با چشم خودتان مىبينيد كه موج بر مىدارد و وقتى سنگى را در حوض آب مىاندازيد ، موج ايجاد مىكند و موجش پخش مىشود و هر چه بيشتر پخش مىگردد ضعيفتر مىشود ، همين طور وقتى شما حرف مىزنيد يا دو تا سنگ به هم مىخورند در هوا موجى پيدا مىشود و اين موج وارد گوش شما مىشود . در آنجا