در حديث است كه جاثليقى ( عالمى از علماى مسيحى ) به امير المؤمنين على ( ع ) گفت : « أخبرني عن وجه الرّبّ » يعنى به من بگو « چهرهء حق » كه قرآن مىگويد به هر طرف رو كنيد رو به خداييد و روى خدا با شماست ، يعنى چه ؟ روى خداوند كدام طرف است ؟ « فدعا علىّ بنار و حطب فأضرمه » على ( ع ) دستور داد هيزم و آتش آوردند ؛ هيزم را آتش زد ، مشتعل شد ، فضا را روشن كرد . « فلمّا اشتعلت قال : أين وجه هذه النّار يا نصرانيّ ؟ » پرسيد : چهرهء اين آتش كدام طرف است ؟ گفت : همه طرف و همه جا چهره است . فرمود : « هذه النّار مدبّرة مصنوعة لا يعرف وجهها » اين آتش با اين كيفيّت كه ديدى مصنوعى و مخلوقى است از مخلوقات خدا و همه طرف روى اوست ، تو مىخواهى خداوند جهت معيّن داشته باشد . « و خالقها لا يشبهها » و البتّه خداوند شبيه مخلوقات خود نيست ، او منزّه است از شبيه و مثل و نظير ، و مقدّس است از تشبيه . « و للّه المشرق و المغرب فأينما تولّوا فثمّ وجه اللّه » مشرق و مغرب از آن خداست . به هركجا كه رو كنى به سوى خداست . « لا يخفى عليه خافية ( 1 ) » هيچ چيز بر او پوشيده نيست .
مشرق و مغرب جهان ملك خداست ، ظهور فعل اوست . او به همه چيز احاطه دارد . هيچ چيز از او خالى نيست . به هر طرف رو كنيد به خدا رو آوردهايد .
بس كه هست از همه سو و ز همه رو راه به تو * به تو برگردد اگر راهروى برگردد
خودشناسى
مىگويند خودشناسى مقدّم بر خداشناسى است ؛ انسان تا خود را نشناسد نمىتواند خدا را بشناسد . اين سخن از جهات متعدّد درست است نه از يك جهت . يك جهتش اين است كه [ انسان ] بايد وضع دستگاه گيرندهء فكرى خود را بشناسد ، بايد خود را به ضعف و نقص و قصور بشناسد تا خدا را به كمال و قوّت و لا تناهى بشناسد ؛ بايد قصور فهم و ادراك خود را بشناسد كه تا موجودى محدود و ناقص نباشد و تا او را ضدّى و نقطهء مقابلى نباشد نمىتواند او را بشناسد . پس طمع نكند كه من بايد خداوند را با حسّى از حواسّ خود درك كنم . بايد بداند كه محسوساتش هم اگر همه يكنواخت
هامش
( 1 ) . توحيد صدوق ، ص 182 .