بر بنياد آگاهى خود انگيختهء طبقه از منافع آن استوار باشد . به هر حال ، طبقه جز با فراهم ساختن آگاهى طبقاتى ويژهء خود به پختگى دست نخواهد يافت .
اين امر به نظر ماركس تقسيمى را ميان كار فكرى ( كار ايدئولوژيكى ، رهبرى ) و كار مادّى در درون طبقه ايجاب مىكند . بعضى افراد ، انديشهمندان اين طبقه مىشوند در حالى كه ديگران وضع انفعالىتر و پذيرندهتر در برابر اين انديشهها و اين اوهام به خود مىگيرند . » ( 1 )
ايضا در آن كتاب ضمن تحليل نظريّهء ماركس در بيانيّه و در فقر فلسفه مىگويد :
« بدين سان ، به دست آوردن آگاهى طبقاتى و شكل گرفتن به صورت يك « طبقهء لنفسه » كار خود پرولتاريا و نتيجهء پيكار اقتصادى خود انگيختهء خود اوست . اين دگرگونى را نه تئورىدانانى كه بيرون از جنبش كارگرى هستند براى آن مىآورند و نه حزبهاى سياسى . ماركس سوسياليستهاى خيالپرداز را سرزنش مىكند كه با وجود خصلت پرولتاريايى خود ، خود انگيختگى تاريخى پرولتاريا و جنبش سياسى خاصّ آن را نمىبينند . . . و مىخواهند خيالبافيهاى خود را جايگزين سازمان يافتن تدريجى و خود انگيختهء پرولتاريا به صورت طبقه سازند . » ( 2 )
اين اصل نيز در شناخت جامعه و گرايشهاى اجتماعى و شناخت افراد كه چه گرايشى دارند و مخصوصا در شناخت مدّعيان رهبرى و اصلاح جامعه ، در منطق ماركسيستى از اهميّت ويژهاى برخوردار است و بايد راهنما قرار گيرد .
از آنچه گذشت معلوم شد كه ماركس و انگلس به گروه روشنفكر ما فوق طبقه و مستقل قائل نيستند و نمىتوانند قائل باشند ، يعنى اصول ماركسيسم جز اين اجازه نمىدهد و اگر احيانا ماركس در برخى آثار خود بر خلاف اين گفته است ، از مواردى است كه ماركس نخواسته ماركسيست باشد و بعدا خواهيم گفت اين موارد كم نيست .
اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه ماركس و انگلس موضع روشنفكرانهء خود را با توجّه به اصول ماركسيسم چگونه توجيه خواهند كرد ؟ ماركس و انگلس هيچكدام از طبقهء پرولتاريا نيستند ، دو نفر فيلسوفاند و نه كارگر و مع ذلك بزرگترين تئورى كارگرى را
هامش
( 1 ) . تجديد نظر طلبى از ماركس تا مائو ، ص 314 .
( 2 ) . همان مأخذ ، ص 319 و 320 .