تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
موعظه و اندرز قادر است وجدان بشر را به طور دلخواه بسازد و دگرگون نمايد . با توجّه به اينكه وجدان هر فرد و هر گروه و هر طبقه ساختهء موضع اجتماعى و طبقاتى است و در حقيقت انعكاس قهرى موضع طبقاتى اوست و نمىتواند بر آن پيشى گيرد و يا پس بيفتد ، تصوّر اينكه مسائل روبنايى از قبيل امور نامبرده بتواند مبدأ تحوّل اجتماعى بشود ، يك تصوّر ايده‌آليستى از جامعه و تاريخ است و به اين معنى است كه گفته مىشود « روشنفكرى » ، « اصلاح طلبى » و « انقلابى شدن » جنبهء « خود انگيختگى » دارد ، يعنى محروميّت طبقاتى است كه خود به خود الهام‌بخش روشنفكرى و اصلاح طلبى و انقلابى شدن است نه عوامل بيرونى تعليم و تربيتى و غيره ، و لا اقل زمينهء اصلى اين امور را موضع طبقاتى به طور خود به خود مىسازد ، حدّ اكثر نقش ايدئولوژى و راهنمايى و ساير عمليّات روشنفكرانه اين است كه تضادّ طبقاتى و در حقيقت موضع طبقاتى طبقهء محروم را وارد خود آگاهى او نمايد و بس ، و به تعبير خود حضرات « طبقهء فى نفسه » را يعنى طبقه‌اى كه در ذات خود طبقهء خاص است تبديل به « طبقهء لنفسه » يعنى طبقه‌اى كه علاوه بر آن ، آگاهى ، طبقاتى هم دارد بنمايد . علىهذا تنها اهرم فكرى كه مىتواند در جامعهء طبقاتى طبقه‌اى را به جنبش درآورد آگاه شدن طبقه به موضع خود و استثمارشدگى خود است . امّا اهرمهاى به اصطلاح كلّى انسانى ، عدالتخواهانه و نوعخواهانه ، در جوامع طبقاتى كه انسان به دو گروه استثمارگر و استثمار شده تجزيه شده و هر گروه به نوعى « با خود بيگانه » شده است و وجدان اجتماعى به دو تيپ تجزيه شده است ، نمىتواند نقشى داشته باشد . آرى ، آنگاه كه به حكم تكامل ابزار توليد ، جبرا حكومت پرولتاريا برقرار شود و طبقات معدوم گردد و انسان به خود واقعىاش يعنى انسانيّت بىمرز طبقاتى بازگردد و وجدان تجزيه‌شدهء انسان وسيلهء مالكيت ، به وحدت بازگردد ، در آن هنگام اهرمهاى فكرى نوعخواهانه كه انعكاسى از وضع اشتراكى ابزار توليد خواهد بود مىتواند نقش داشته باشد . پس همانطور كه از نظر دوره‌هاى تاريخى ، سوسياليسم را كه روبناى يك دورهء تاريخى خاص است نمىتوان دلبخواهانه به طور پيشرس به دورهء قبل از آن دوره اعطا كرد ( آنچنان كه سوسياليستهاى خيال‌باف مىخواستند ) ، در يك دورهء خاصّ تاريخى نيز كه جامعه به دو طبقه تقسيم شده است ، آگاهى خاصّ طبقه‌اى را به طبقه‌اى ديگر نمىتوان تحميل كرد . آگاهى مشترك انسانى وجود ندارد . لهذا در جامعهء طبقاتى ، نه ايدئولوژى عام و كلّى كه جهت‌گيرى طبقاتى نداشته