باشد مىتواند پديد آيد - هر ايدئولوژى كه در جامعهء طبقاتى ظهور كند خواه ناخواه رنگ طبقهاى خاص دارد - و نه به فرض محال اگر وجود پيدا كند مىتواند عملا نقشى ايفا كند ، از اينرو دعوتهاى اديان و مذاهب و لااقل آنچه به نام اديان و مذاهب به صورت هدايت و تبليغ و پند و اندرز و از موضعى عدالتخواهانه و انصافجويانه و مساواتمآبانه خطاب به نوع بشر ادا مىشود ، اگر نگوييم فريبكارانه است لااقل بايد بگوييم خيالبافانه است .
6 . نتيجهء ديگرى كه به ترتيب بايد بگيريم اين است كه خاستگاه رهبران انقلابى و پيشرو و مجاهد ، جبرا و لزوما طبقهء استثمار شده است .
پس از آنكه ثابت شد كه تنها طبقهء استثمار شده آمادگى روشنفكرى ، اصلاح طلبى و انقلابى شدن را دارد و اين زمينه تنها وسيلهء استثمارشدگى و محروميّت به وجود مىآيد و حدّ اكثر نيازمندى به عوامل روبنايى در وارد شدن تضادّ طبقاتى در خود آگاهى است ، به طريق اولى افراد برجستهاى كه اين روشنفكرى را وارد خود آگاهى طبقهء استثمار شده مىكنند بايد خود همدرد و همزنجير آن طبقه باشند تا به چنين خود آگاهى رسيده باشند . همان طورى كه محال است وضع روبنايى يك جامعه از لحاظ دورهء تاريخى بر زيربناى خود پيشى گيرد و همانطور كه محال است يك طبقه از نظر وجدان اجتماعى بر موضع اجتماعى خود پيشى گيرد ، محال است كه يك فرد به عنوان « رهبر » بر طبقهء خود پيشى گيرد و خواستههايى بيش از خواستههاى طبقهء خود را منعكس سازد ، از اين رو محال است كه از ميان طبقات استثمارگر جامعه ، فردى و لو استثنائى عليه طبقهء خود و به سود طبقهء استثمار شده قيام نمايد .
در كتاب تجديد نظر طلبى از ماركس تا مائو مىگويد :
« نوآورى ديگر ( كتاب ) ايدئولوژى آلمانى ، تحليل آگاهى طبقاتى است . ماركس در اينجا بر خلاف آثار پيشين خود ( 1 ) آگاهى طبقاتى را محصول خود طبقه مىداند نه اينكه از بيرون به آن وارد شده باشد . آگاهى حقيقى جز يك ايدئولوژى نيست ، زيرا بايد به منافع طبقه يك شكل عمومى بدهد ، لكن اين امر مانع آن نيست كه اين آگاهى
هامش
( 1 ) . رجوع شود به صفحهء 308 و 309 آن كتاب . در آنجا از ماركس و انگلس دربارهء مذهب ، خلاف اين نظريّه را نقل كرده است .