سياسى ، و ديگر مرحلهء كلّى و انسانى . او چنين ابراز داشته است كه انقلاب پرولتاريا كه آخرين مرحلهء انقلاب « به اسارت رفتگان تاريخ » است انقلاب بنيادى است ، يعنى انقلاب براى رهايى كلّى انسان و از ميان برداشتن تامّ و تمام فرمانروايى و بندگى در همهء شكلهاى آن است . ماركس توجيه اين مطلب را كه چگونه يك طبقه در جهتگيرى اجتماعى خود از موضع طبقاتى خويش پيش مىافتد و هدفش كلّى و انسانى مىگردد - كه با ماترياليسم تاريخى هم درست درآيد - اينچنين بيان كرده كه چون بندگى اين طبقه بنيادى است ، انقلاب او هم بنيادى است . اين طبقه مورد بىعدالتى خاص قرار نگرفته بلكه نفس بىعدالتى بر او تحميل شده ، از اينرو او هم نفس عدالت را خواهان است و خواستار رهايى انسان است .
اين بيان اوّلا « شعر » است نه بيان علمى . « نفس بىعدالتى بر او تحميل شده » يعنى چه ؟ آيا طبقهء استثمارگر قبلا از طبقهء خود به نحوى ديگر پيش افتاده و ظلم را به خاطر ظلم نه به خاطر منافع ، و بىعدالتى را به خاطر بىعدالتى نه به خاطر استثمار خواهان شده است تا نتيجهاش و عكس العملش در طبقهء پرولتاريا خواستارى نفس عدالت باشد ؟ تازه اين فرض كه طبقهء استثمارگر در دورهء سرمايهدارى به چنين حالتى مىرسد ، بر ضدّ مفهوم ماترياليسم تاريخى است و نوعى به اصطلاح بينش ايدهآليستى مىباشد .
اصل « تطابق ميان پايگاه ايدئولوژيكى و پايگاه طبقاتى » همچنانكه ايجاب مىكند كه ميان خاستگاه يك فكر و جهتگيرى آن تطابق باشد ، ايجاب مىكند ميان گرايشهاى يك فرد به يك مكتب با خاستگاه طبقاتى خود آن فرد تطابق وجود داشته باشد ، يعنى گرايش طبيعى هر فرد به همان انديشهء مكتبى است كه از طبقهء خودش برخاسته و جهتگيرى آن مكتب به سود طبقهء خودش است .
از نظر منطق ماركسيستى اين اصل در شناخت اجتماعى ، يعنى در شناخت ماهيّت ايدئولوژيها و در شناخت طبقات اجتماعى از نظر گرايشها ، فوق العاده ثمربخش و راهنماست .
5 . پنجمين نتيجه ، نقش محدود ايدئولوژى ، راهنمايى ، دعوت ، تبليغ ، اندرز و امثال اينها از امور روبنايى در جهت دادن به جامعه يا طبقات اجتماعى است . معمولا چنين تصوّر مىشود كه مكتب ، دعوت ، استدلال ، برهان ، آموزش و پرورش ، تبليغ ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 414
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤١٤