و در آن فلسفه جوهر انسان ( من ) يك انديشهء محض شناخته مىشد ، كمال و شرافت انسان در دانش معرّفى مىگشت ، انسان كامل مساوى بود با انسان انديشمند ( 1 ) .
ولى ماديّت تاريخى بر اين اصل استوار است كه كار كليد انديشه و كار معيار انديشه است ، جوهر انسان كار توليدى اوست ، كار ، هم منشأ شناخت انسان است و هم سازندهء او . ماركس گفته است : « سراسر تاريخ جهانى ، جز خلقت انسان به وسيلهء كار بشرى نيست » ( 2 ) . انگلس گفته : « خود انسان را نيز كار آفريده است » ( 3 ) . زيرا انسان از ابتدا به جاى تفكّر عليه ناملايمات طبيعى با كار پرزحمت خود بر محيط خارجى خويش غلبه كرده و از همين راه ( عمل انقلابى ) در برابر زورمندان متجاوز ، جامعهء دلخواه خود را پيش مىبرد و مىسازد .
در كتاب ماركس و ماركسيسم مىنويسد :
« در حالى كه در فلسفهء هستى ( فلسفهاى كه جهان را بر اساس « بودن » تفسير مىكند ، در مقابل فلسفهء « شدن » كه جهان را بر اساس حركت توجيه مىنمايد و ماركسيسم از گروه فلسفهء « شدن » است ) معمول بود كه ابتدا انديشه و اصول مطرح شود تا سپس نتايجى عملى از آن حاصل آيد . پراكسيس ( فلسفهء عملى ) عمل را به عنوان اصل انديشه قرار مىدهد . اين فلسفه ، قدرت را جايگزين ايمان به پندار مىسازد و همراه با هگل بيانگر اين اعتقاد مىشود كه « هستى حقيقى انسان در وهلهء نخست عمل اوست » و در اين عقيده به باصفاترين انديشمند آلمانى نيز مىپيوندد كه با واژگون كردن اين سخن مشهور « در آغاز فعل بود » يعنى روح بود و كلام كه نمايانگر آن است ، چنين اعلام داشته است : در آغاز عمل بود . » ( 4 )
اين اصل يك اصل فلسفى ماترياليستى ماركسيستى است . اين اصل همان است كه در ماركسيسم به « پراكسيس » معروف است و ماركس آن را از پيشكسوت مادّى خود فويرباخ و از پيشواى ديگر خود هگل فرا گرفته است .
نقطهء مقابل اين اصل ، اصل فلسفى رئاليستى است كه به تأثير متقابل كار و
هامش
( 1 ) . در تعريف فلسفه از جنبهء هدف و غايت گفته مىشد : « صيرورة الإنسان عالما عقليّا مضاهيا للعالم العينىّ » يعنى فلسفه عبارت است از اينكه انسان ، جهانى از انديشه گردد شبيه جهان عينى .
( 2 ) و 3 . ماركس و ماركسيسم ، ص 40 و 41 .
( 4 ) . همان مأخذ ، ص 39 .