تدريجا در اكثر كتابهاى تاريخى راه يافت ، امّا تحقيق محقّقان قرن اخير ثابت كرد كه بىاساس محض است و ساختهء مسيحيان مغرض بوده است ) همچنانكه گاهى حقيقتى كتمان مىشود امّا پس از مدّتى آشكار مىشود . بنابراين به نقلهاى تاريخى نمىتوان به طور كلّى بدبين بود .
2 علّيت در تاريخ
آيا اصل علّيت بر تاريخ حكمفرماست ؟ اگر اصل علّيت حكمفرماست ، لازمهاش اين است كه وقوع هر حادثهاى در ظرف خودش حتمى و اجتنابناپذير بوده است و يك نوع « جبر » بر تاريخ حكمفرماست . اگر جبر بر تاريخ حكمفرماست پس تكليف آزادى و اختيار انسانها چه مىشود ؟ اگر واقعا وقوع حوادث تاريخى جبرى است پس هيچ فردى مسئوليّت ندارد و هيچ فردى استحقاق تمجيد و ستايش و يا استحقاق ملامت و نكوهش ندارد . و اگر اصل علّيت حكمفرما نيست ، پس كلّيت وجود ندارد ، و اگر كلّيت وجود ندارد پس تاريخ قانون و سنّت ندارد ، زيرا قانون فرع بر كلّيت است و كلّيت فرع بر اصل علّيت .
اين است مشكلى كه در مورد تاريخ علمى و فلسفهء تاريخ وجود دارد . برخى به اصل علّيت و به اصل كلّيت گراييده ، آزادى و اختيار را انكار كردهاند و آنچه به نام آزادى پذيرفتهاند در حقيقت آزادى نيست ، و برخى ديگر بر عكس ، اصل آزادى را پذيرفته و قانونمندى تاريخ را نفى نمودهاند . اكثر جامعهشناسان اصل علّيت و آزادى را غير قابل جمع دانسته و به علّيت گراييده و آزادى را نفى كردهاند .
هگل ، و به پيروى او ماركس ، طرفدار جبر تاريخ است . از نظر هگل و ماركس آزادى جز آگاهى به ضرورت تاريخى نيست . در كتاب ماركس و ماركسيسم از كتاب آنتى دورينگ تأليف انگلس نقل مىكند كه :
« هگل نخستين كسى بود كه رابطهء آزادى و ضرورت را دقيقا نشان داد . از نظر او ، آزادى همانا درك ضرورت است . ضرورت به همان اندازه نابيناست كه درك نشود .