پناه بردن به امور فراموشىآور ، اعمّ از عيش و عشرتها و يا مخدّرات و مسكرات ، به وجود مىآورد . تأثير دافعهء اين انديشههاى سهمناك كمتر از تأثير جاذبهء لذّت مادّيات نيست .
عكس اين حالت نيز ممكن است . يعنى همانطور كه مادّيت اعتقادى منجر به مادّيت اخلاقى مىشود ، مادّيت عملى و اخلاقى نيز در نهايت امر منجر به مادّيت اعتقادى مىشود ؛ يعنى همانطور كه فكر و انديشه بر روى اخلاق و عمل اثر مىگذارد ، اخلاق و عمل نيز روى فكر و اعتقاد و انديشه اثر مىگذارد . مقصود اصلى در اين بحث - كه از علل گرايشهاى مادّى بحث مىكنيم و سخنمان به مسألهء جوّ نامساعد روحى و اخلاقى رسيده است - همين قسمت است .
ممكن است سؤال شود چه رابطهاى ما بين عمل و فكر هست ؟ مسألهء فكر از مسألهء عمل مجزّاست . ممكن است انسان جورى فكر كند و نظام فكرىاش ثابت بماند ، امّا عمل و اخلاقش مطابق آن نباشد و به نحو ديگرى سير كند .
جواب اين است كه ايمان و اعتقاد ، يك فكر مجرّد و خشك نيست كه گوشهاى از ذهن را اشغال كند و با ساير قسمتهاى هستى انسان سر و كارى نداشته باشد . در بين افكار انسان ، افكار بىارتباط به عمل ، بسيار است ، مانند افكار و اطّلاعات رياضى انسان و قسمتهاى بسيارى از اطّلاعات طبيعى و يا جغرافيايى . امّا بعضى از افكار است كه وقتى در انسان پيدا شد ، به حكم اينكه با سرنوشت انسان پيوند دارد ، مىخواهد بر سراسر وجود انسانى تسلّط يابد و همه را در قبضهء خويش قرار دهد ؛ هنگامى كه پيدا مىشود ، زنجيروار يك عدّه انديشههاى ديگرى را به دنبال خويش مىآورد و خطّمشى انسان را عوض مىكند . عينا داستان كودك مكتبى است كه هر چه استاد مىگفت بگو « الف » ، نمىگفت . پس از آنكه اصرار بسيار كردند كه « الف » گفتن براى تو چه ضررى دارد ؟ جواب داد كه اگر « الف » بگويم ، به آن ختم نمىشود ؛ پس از آن بايد بگويم « ب » و بالاخره سلسلهء درازى خواهد داشت . من از اول ، « الف » نمىگويم كه تا به آخر راحت باشم .
سعدى مىگويد :
دل گفت مرا علم لدنّى هوس است * تعليمم كن اگر ترا دسترس است
گفتم كه « الف » گفت : دگر ؟ گفتم : هيچ * در خانه اگر كس است يك حرف بس است