بالاخره آنجا كه انفكاك است ، يا روش و عمل در اعتقاد مؤثّر مىافتد و آن را منقلب مىكند و يا اعتقاد و ايده تأثير مىكند و طرز عمل را منقلب مىسازد . و بالاخره يا اعتقاد فداى عمل مىشود و يا عمل فداى اعتقاد .
اين را نمىتوان باور كرد كه كسى بتواند يك عمر زندگى كند كه فكراً و ايماناً الهى باشد ولى عملًا مادّى ؛ عاقبت يكى از دو طرف غالب خواهد شد ، يا به اين سو و يا به آن سو خواهد رفت . كما اينكه آن كسى هم كه از نظر فكر و ايمان مادّى است ، خواه ناخواه ، دير يا زود يا برمىگردد و الهى مىشود و يا اينكه تنزّه اخلاقى او تبديل به مادّيت اخلاقى مىگردد . اين دو نحو مادّيت ( مادّيت اعتقادى و مادّيت اخلاقى ) علّت و معلول يكديگرند و از نوع علّت و معلولهاى متقابل هستند ؛ يعنى هر كدام ، هم علّت ديگرى واقع مىشوند و هم معلول آن .
وقتى انسان فكرش به اينجا منتهى گشت كه جهان بدون هدف است و هوش و عقل و ادراك در آن وجود ندارد و خلقت افراد انسانى هم تصادفى است و خلقتى است بر اساس عبث و پروندهء انسانها نيز پس از مرگ بكلّى بسته مىشود ، طبعاً به فكر مىافتد « پس دم را بايد غنيمت شمرد . تا كى در فكر خوب و بد بودن و عمر را بيهوده تلف كردن ؟ » . طرز تفكّر بيهوده شمارى هستى و حيات و آفرينش طبعاً به مادّيت اعتقادى منتهى مىگردد ؛ مخصوصاً كه اين طرز تفكّر فوق العاده رنجآور و طاقتفرساست . غالباً صاحبان اين انديشهها از خود ، يعنى از انديشههاى خود كه مانند مار و عقرب آنها را مىگزد ، فرار مىكنند و به دنبال وسيلهاى هستند كه آن انديشههاى گزنده و خردكننده را از آنها دور سازد . در پى امور فراموشىآور مىروند ؛ به مخدّرات و مسكرات پناه مىبرند ؛ حدّ اقل اين است كه به مجالس و محافل عيش و عشرت براى فراموش كردن خود و انديشههاى خود رو مىآورند و تدريجاً غرق در مادّيت اخلاقى مىگردند .
پس علّت اينكه مادّيت اعتقادى منجر به مادّيت اخلاقى مىگردد تنها اين نيست كه منطقاً اساس اخلاق مبتنى بر عفاف و تقوا متزلزل مىگردد و دليلى براى چشمپوشى از لذّتهاى مادّى باقى نمىماند ؛ تنها اين نيست كه با از ميان رفتن سدّ معنوى افكار الهى ، جاذبهء شهوات كار خود را مىكند ؛ بلكه علّت ديگرى هم در كار است و آن اينكه انديشههاى ماترياليستى دربارهء جهان و حيات و خلقت ، آدمى را سخت در رنج و فشار مىگذارد و در آدمى حالت ميل به فرار از اين انديشهها و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 569
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٦٩