با وجدانى بود ! و در آخر عمر از آن جهت كه از كشتن چند كودك چشم پوشيده بود ، خود را گناهكار احساس مىكرد : مگر كسى حقّ دارد از كشتن بچّهء افعى خوددارى كند ؟ ! اسقف ترز پتر بينزفلد فرمان مرگ شش هزار و پانصد نفر را صادر كرده بود . »
آنگاه مىنويسد :
« هنگامى كه بازرسان عقيده به ناحيهء تازهاى در مىآمدند ، اعلان مىكردند كه هر كس نسبت به ساحرى مظنون است اطّلاعات خود را بدهد . اگر كسى اطّلاعات خود را مخفى مىكرد ، در معرض آن قرار مىگرفت كه وى را تبعيد كنند و مبلغى به عنوان جريمه از وى بستانند . دادن اطّلاع در اين زمينه عنوان تكليف و وظيفه داشت و كسانى كه خبر مىدادند نامشان افشا نمىشد . اشخاص متّهم را - كه ممكن بود در ميان آنان كسانى بوده باشند كه دشمنان شخصى ، بىجهت در حقّ ايشان سعايت كردهاند - از جرمى كه به ايشان نسبت داده شده و از دلايل آن جرم ، بىخبر مىگذاشتند . چنان فرض و قبول مىشد كه اين مردم ، گناهكار و بزهكارند و بر ايشان بود كه گناهكارى خود را ثابت كنند . داوران هرگونه وسيلهء فكرى و بدنى را براى وادار كردن ايشان به اعتراف به گناه و شناساندن همدستان خود به كار مىبردند . براى تشويق متّهمين به اعتراف ، وعدهء بخشش يا تخفيف به ايشان مىدادند . ولى آن داوران چنان مىپنداشتند كه براى وفا كردن به عهدى كه با جادوگران و بددينان بستهاند ، هيچ الزام اخلاقى ندارند و اين وعده را براى مدّت مختصرى كه در آن فاصله متّهم آنچه گفتنى است بگويد ، مراعات مىكردند . هر عمل خارج از حدود شرافتمندى را كه نسبت به آن متّهمان انجام مىشد ، چون به منظور مقدّسى مىدانستند ، روا مىداشتند . هر چه بيشتر مردم را عذاب و شكنجه مىدادند ، اين كار را ضرورىتر تصوّر مىكردند . اينها كه گفتيم ممكن است به آسانى با مراجعه به چكش و كتابهاى ديگر و نيز به صورت مجسّمتر با مطالعهء صورتمجلسهاى محاكمات كه عددشان فراوان است ، تأييد شود . » ( 1 )
جرج سارتون پس از سه چهار صفحه بحث در اين زمينه ، مىگويد :
« اعتقاد به جادوگرى به راستى يك بيمارى دماغى بود كه از سفليس خطرناكتر بود و سبب مرگ وحشتانگيز هزاران مرد و زن بىگناه شد . از آن گذشته ، توجّه به اين
هامش
( 1 ) . شش بال ، ص 296 - 298 .