تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
نه دل دامن دلستان مىكشد * كه مهرش گريبان جان مىكشد نه خود را بر آتش به خود مىزنم * كه زنجير شوق است در گردنم مرا همچنان دور بودم كه سوخت * نه اين دم كه آتش به من برفروخت نه آن مىكند يار در شاهدى * كه با او توان گفت از زاهدى مرا بر تلف حرص دانى چراست * كه او هست اگر من نباشم رواست مرا چند گويى كه در خورد خويش * حريفى بدست آر همدرد خويش برآنم كه يار پسنديده اوست * كه در وى سرايت كند سوز دوست چو بىشك نوشته‌است بر سر هلاك * بدست دلارام خوشتر هلاك چو روزى به بيچارگى جان دهى * همان به كه در پاى جانان دهى
سبحة الابرار جامى
پيرى از نور هدى بيگانه * چهره پر دود زآتشخانه كرد از معبد خود عزم رحيل * ميهمان شد بسر خوان خليل چون خليل آن خللش در دين ديد * بر سر خوان خودش نپسنديد گفت با واهب روزى بگرو * يا از اين مائده برخيز و برو پير برخاست كه‌اى نيك نهاد * دين خود را به شكم نتوان داد با لبى خشك و دهان ناخورد * روى از آن مرحله در راه آورد آمد از عالم بالا به خليل * وحى كاى در همه اخلاق جميل گرچه اين پير نه بر دين تو بود * منعش از طعمه نه آيين تو بود عمر او بيشتر از هفتاد است * كه در آن معبد كفر آباد است روزيش وانگرفتم روزى * كه ندارد دل دين اندوزى چه شود گر تو هم از سفره‌ى خويش * دهيش يك دو سه لقمه كم و بيش
از عقب داد خليل آوازش * گشت بر خوان كرم دمسازش پير پرسيد كه‌اى لجه‌ى جود * از پس منع ، عطا بهر چه بود گفت با پير خطابى كه رسيد * و آن جگر سوز عتابى كه شنيد پير گفت آنكه كند گاه خطاب * آشنا را پى بيگانه عتاب راه بيگانگيش چون سپرم * ز آشناييش چرا برنخورم رو بدان قبله‌ى احسان آورد * دست بگرفتش و ايمان آورد