تا به درد نااميدى ماندهام دانستهام * قدر آن ذوقى كه دل در انتظار يار داشت
فكارى
زين پيش گريه را اثرى بود در دلش * چندان گريستم كه در آن هم اثر نماند
ملك قمى
وصل تو گر نصيب شد از سعى ما نبود * گردون تلافى ستم خويش مىكند
عطار
بود عين عفو تو عاصى طلب * عرصهى عصيان گرفتم زين سبب
چون بستاريت ديدم پرده ساز * هم بدست خود دريدم پرده باز
رحمتت را تشنه ديدم آب خواه * آبروى خويش بردم از گناه
چشم بر صد بحر حب افكندهام * لاجرم خود را جنب افكندهام
گشتم از درياى فضلت ( حبت ) با خبر * آمدم دست تهى تشنه جگر
مولوى
آن زليخا هر چه او را رو نمود * نام او را جمله يوسف كردهبود
نام او در نامها مكتوم كرد * محرمان را سر او معلوم كرد
چون بگفتى موم زآتش نرم شد * آن بدى كان يار با ما گرم شد
ور بگفتى مه برآمد بنگريد * ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد
ور بگفتى برگها خوش مىطپند * ور بگفتى خوش همى سوزد سپند
ور بگفتى كه سقا آورده آب * ور بگفتى كه برآمد آفتاب
صد هزاران نام اگر بر هم زدى * قصد او يوسف بدى يوسف بدى
گرسنه بودى چو گفتى نام او * مىشدى او سير و مست جام او
تشنگيش از نام او ساكن شدى * نام يوسف شربت باطن شدى
وقت سرما بودى او را پوستين * اين كند در عشق نام دوست اين
*
آن كيست آن آن نيست آن كو سينه را غمگين كند * چون پيش او زارى كنى تلخ ترا شيرين كند
گويد بگو يا ذاالوفا اعفو لعبد قد هفا * چون بنده آيد در دعا او در نهان آمين كند