تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 835

مساهمون:

ص٨٣٥
تا به درد نااميدى مانده‌ام دانسته‌ام * قدر آن ذوقى كه دل در انتظار يار داشت
فكارى
زين پيش گريه را اثرى بود در دلش * چندان گريستم كه در آن هم اثر نماند
ملك قمى
وصل تو گر نصيب شد از سعى ما نبود * گردون تلافى ستم خويش مىكند
عطار
بود عين عفو تو عاصى طلب * عرصه‌ى عصيان گرفتم زين سبب چون بستاريت ديدم پرده ساز * هم بدست خود دريدم پرده باز رحمتت را تشنه ديدم آب خواه * آبروى خويش بردم از گناه چشم بر صد بحر حب افكنده‌ام * لاجرم خود را جنب افكنده‌ام گشتم از درياى فضلت ( حبت ) با خبر * آمدم دست تهى تشنه جگر
مولوى
آن زليخا هر چه او را رو نمود * نام او را جمله يوسف كرده‌بود نام او در نامها مكتوم كرد * محرمان را سر او معلوم كرد چون بگفتى موم زآتش نرم شد * آن بدى كان يار با ما گرم شد
ور بگفتى مه برآمد بنگريد * ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد ور بگفتى برگها خوش مىطپند * ور بگفتى خوش همى سوزد سپند ور بگفتى كه سقا آورده آب * ور بگفتى كه برآمد آفتاب صد هزاران نام اگر بر هم زدى * قصد او يوسف بدى يوسف بدى گرسنه بودى چو گفتى نام او * مىشدى او سير و مست جام او تشنگيش از نام او ساكن شدى * نام يوسف شربت باطن شدى وقت سرما بودى او را پوستين * اين كند در عشق نام دوست اين
*
آن كيست آن آن نيست آن كو سينه را غمگين كند * چون پيش او زارى كنى تلخ ترا شيرين كند گويد بگو يا ذاالوفا اعفو لعبد قد هفا * چون بنده آيد در دعا او در نهان آمين كند