آسيابان مىگفت : تنور داغ شدهاست و آتش جنگ شعله گرفت . حال با دليلى كه از جانب خدا دارم به كارزار بروم . چه مىگويى ؟ آسيابان مىگفت : تو هرچه مىخواهى انجام ده . وى از جا مىپريد و به سوى كودكان با عصا حمله ور مىشد و كودكان بر زمين مىافتادند و گاه عورت آنها نمايان مىشد . بهلول مىايستاد و مىگفت : عورت مؤمن پناه گاه اوست ، اگر اين پناهگاه نبود ، عمروعاص از دست اميرالمؤمنين عليه السلام در صفين نجات نمىيافت و سپس حمله مىكرد و چون بچهها فرار مىكردند مىگفت : اميرالمؤمنين ما را فرمان دادهاست كه هركس به جنگ پشت كند او را تعقيب نكنيم و بر مجروح حمله نكنيم ، پس نزد آسيابان باز مىگشت و عصا بر زمين مىانداخت .
اياس قاضى
كسى بهخاطر رفتن به حج ، مقدارى از اموالش را نزد شخصى سپرد . وقتى از سفر بازگشت ، به سوى امانت خود رفت ولى گيرندهى امانت انكار كرد . وى ناراحت شد و نزد اياس رفت . اياس گفت : در اين باره با كسى حرفى نزن . قاضى اياس امانت گيرنده را خواست و به او گفت : پولى از كسى نزد من است مىخواهم به امينى بسپارم ، محل مناسبى در منزل خود براى آن آماده كن و كسى مورد اطمينان بفرست تا آن مال را به نزد تو بفرستم . مرد رفت ، قاضى اياس مالباخته را خواست و گفت : اكنون نزد او برو و مال خود را مطالبه كن اگر نداد ، بگو نزد قاضى اياس شكايت مىبرم . وى تا اسم اياس را شنيد ، اموال مالباخته را به وى بازگرداند . مالباخته نزد اياس آمد و ماجرا را گفت : اياس خنديد و گفت : خدا تو را در مالت بركت دهد .
قاضى حمص
قاضى حمص هر روز به شيوهاى قضاوت مىكرد . وقتى علت را از او مىپرسيدند ، مىگفت : داورى سرزمينى وسيع و درختى پربار است .
پرونده نويس دادگاه
يكى از خلفا به كارگزار خود نوشت سى تن از زندانيان كه كشتن آنها واجب شدهاست ، سوى من بفرست تا بدن آنها را جزء جزء تشريح كنم . اگر اين تعداد را ندارى از پرونده نويسان دادگاه ، عدد را تكميل كن كه اينها هم مستحق كشتن هستند .
قاضى و سلطان
تاجرى در نزاعى به سلطان شكايت برد . شاه با وى نزد قاضى حاضر شدند . قاضى گفت :