تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
دوستان را هر نفس جانى دهد * ليك جان سوزد اگر نانى دهد
گويند
فلك دون نواز يك چشم است * آن يكى هم به فرق سر دارد هر خرى را كه دم گرفت به مشت * مىنداند كه دم خر دارد مىبرد تا فراز كله خويش * بيندش دم چو دست بردارد برزمينش زند كه خورد شود * خر ديگر بجاش بردارد
سنايى
اين جهان بر مثال مرداريست * كركسان گرد او هزار هزار اين مرآن را همى زند مخلب * آن مراين را همى زند منقار آخرالامر بگذرند همه * وز همه باز ماند آن مردار
مولوى
هر چه دارى در دل از مكر و رموز * پيش ما پيدا بود مانند روز كه بپوشيمش ز بنده پرورى * تو چرا رسوايى از حد مىبرى لطف حق با تو مداراها كند * چونكه از حد بگذرى رسوا كند
عطار
دعوى خدمت كنى با شهريار * خود ز عشق خويش باشى بىقرار
گرچه خود را سخت بخرد مىكنى * درحقيقت خدمت خود مىكنى چند خواهى بود مرد ناتمام * نه بد و نه نيك نه خاص و نه عام
سيف الدين صوفى
هر چند گهى ز عشق بيگانه شوم * با عافيت آشنا و همخانه شوم ناگاه پرى رخى به من برگذرد * برگردم از اين حديث و بيگانه شوم
از سيف الدين نقل شده‌است كه وى بر بالين جنازه‌اى حاضر شد . حاضران از وى خواستند تا ميت را تلقين دهد . او با اين رباعى ميت را تلقين داد :
گر من گنه جمله جهان كردستم * لطف تو اميد است كه گيرد دستم گفتى كه بروز ( بوقت ) عجز دستت گيرم * عاجزتر از اين مخواه كه اكنون هستم
گويند
گر ندارم از شكر جز نام بهر * آن بسى بهتر كه اندر كام زهر