عِنْدَ اللَّهِ باقٍ
« 1 »
)
.
كسايى
هارون الرشيد چندين بار كسايى را از كوفه احضار كرد و او عذر مىخواست . وقتى براى كسايى كارى پيش آمد و به بغداد رفت . وى هيكلى چاق داشت و لباسى بيابانى پوشيده بود . در همان روز كه به بغداد رسيد ، خليفه بزمى داشت و با وزير شراب مىخورد و دستور داده بود عربى بيابانى را به حضور او آورند تا او را مسخره كنند . مأموران كسايى را يافتند ، خليفه به گمان اينكه بيابانى است ، گفت : آواز بخوان ، كسايى اين دو بيت راخواند كه : غصه كافى است كه شريعت تعطيل شد ، خردمندان ضايع شده و نزد پادشاهان كسى جز ترانه خوانان و زورگويان نيست .
كفى حزنا ان الشرايع عطلت * و ان ذوى الالباب فى الناس ضيع
و ان ملوك الارض لم يخط عندهم * من الناس الا من يغنى و يصفح
هارون الرشيد گفت : از كدام شهرى ؟ كسايى گفت : از كوفه . هارون گفت : كسايى را چگونه ديدى ، گفت : در كمال فرح در حضور اميرالمؤمنين است .
هارون از او پوزش خواست . و دستور به شكستن آلات شراب و گناه داد و در نهايت به او گفت : مىخواهم معلم دو فرزندم امين و مأمون شوى ، كسايى عذر خواست ولى هارون او را معاف نكرد و سرايى خاصتعليم فراهم كرد و دائماً وى را اكرام مىكرد .
غم گمشده
سقراط حكيم در كنار گودالى بود كه جنب نهرى قرار داشت . سقراط كنار نهر مىآمد و با دستش آب مىآشاميد . يكى از شاگردانش براى او كوزهاى هديه آورد و سقراط پس از آن از كوزه آب مىخورد . كوزه شكست و سينه سقراط تنگ شد . آن روز بر حسب عادت ، شاگردانش آمدند تا از او علم بياموزند و بنويسند . سقراط گفت بنويسيد : ثروت ، خانهى اندوه و ميخ غصه است . هركه مىخواهد غم كمترى داشتهباشد ، بايد ثروت را ترك گويد .
شاعرى گفته است هركه از نرسيدن اندوه خوشحال مىشود ، چيزى تهيه نكند كه از فقدانش ترس دارد .
و من سره ان لا يرى مايسوئه * فلا يتخذ شيئاً يخاف له فقدا
هامش
( 1 ) - نحل ، 96 .