به دورى مكوش ارچه بدخوست يار * كه دورى خود افتد سرانجام كار
اگر جامه تنگست پاره مكن * كه خود پاره گردد چو گردد كهن
مزن شاخ اگر ميوه تلخست نيز * خود افتد چو پيش آيدش برگ ريز
چو لابد جداييست از بعد زيست * بعمدا جدا زيستن بهر چيست
كجا بودى اى مرغ فرخنده پى * چه دارى خبر از حريفان حى
بشادى كجا مىگذارند گام * سفر تا چه جايست و منزل كدام
فغان زان حريفان پيمان گسل * كه يكره زما برگرفتند دل
گويند
كى بود كه سر زلف ترا چنگ زنم * صد بوسه بر آن لبان گلرنگ زنم
در شيشه كنم مهر و وفاى همه را * در پيش تو اى نگار بر سنگ زنم
رشيد وطواط
دور از درت اى شكر لب سيمين بر * از رنج تن و درد دل و خون جگر
حاليست كه گر عوض كنم با مرگش * چيز دگرم نهاد بايد بر سر
مولوى
فرخ آن تركى كه استيزه نهد * اسبش اندر خندق آتش جهد
چشم خود از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته
گر پشيمانى بر او عيبى كند * آتش اول در پشيمانى زند
*
هر چه از وى شاد گردى در جهان * از فراق آن بينديش آن زمان
زانچه گشتى شاد بس گر شاد شد * آخر از وى جست و هم چون باد شد
از تو هم بجهد تو دل بر وى منه * پيش كو بجهد تو پيش از وى بجه
سعدى
تا سگان را وجوه پيدا نيست * مشفق و مهربان يكديگرند
لقمه يى در ميان شان انداز * كه تهيگاه يكدگر بدرند
مولوى
هر بلا كاين قوم را حق دادهاست * زير آن گنج كرم بنهادهاست
لطف او در حق هركه افزون شود * بى شك آنكس غرقه اندر خون شود