تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
شوخى نكن كه بر تو جرى مىشود .

راستگويى

همچنين گويد : هركس راستگوست از بيان دليل باز نمىماند .

دنيا

خليفه‌اى به عامل خود نوشت : بپرهيز از اينكه چون حيوانى باشى كه هرگاه نگاهش به سبزه افتد ، براى چاق شدنش به چرا پردازد و بىخبر است كه مرگش در چاقى اوست . سعدى
به‌شهرى در از شام غوغا فتاد * گرفتند پيرى مبارك نهاد هنوز اين حديثم به گوش اندر است * چو قيدش نهادند بر پا و دست كه گفت ار نه سلطان اشارت كند * كرا زهره باشد كه غارت كند ببايد چنين دشمنى دوست داشت * كه مىدانمش دوست بر من گماشت اگر عز جاهست و گر ذل قيد * من از حق شناسم نه از عمرو و زيد ز علت مدار اى خردمند بيم * چو داروى تلخت فرستد حكيم بخور هر چه آيد ز دست حبيب * نه بيمار داناتر است از طبيب لا تحسبوا بدنى تحت ثياب فما * ابقى الهوى فى ثيابى غير اثوابى باد اگر بر من اوفتد ببرد * كه نمانده‌است زير جامه تنى
*
شبى ياد دارم كه چشمم نخفت * شنيدم كه پروانه با شمع گفت كه من عاشقم گر بسوزم رواست * ترا گريه و سوز بارى چراست بگفت اى هوادار ديرين من * برفت انگبين يار شيرين من چو شيرينى از من بدر مىرود * چو فرهادم آتش بسر مىرود همى گفت و هر لحظه سيلاب درد * فرو مىدويدش به رخسار زرد كه اى مدعى عشق كار تو نيست * كه نه صبر دارى نه ياراى نيست تو بگريزى از پيش يك شعله خام * من استاده‌ام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت * مرا بين كه از پاى تا سر بسوخت مبين تابش مجلس افروزيم * تپش بين و سيلاب خونريزيم چو سعدى كه بيرونش افروخته‌است * ورش بنگرى اندرون سوخته‌است