گر دل خورسند نظامىتر است * ملك قناعت به تمامىتر است
*
اگر باشى به تخت و تاج محتاج * زمين را تخت كن خورشيد را تاج
بهخورسندى برآور سر كه رستى * بلاى محكم آمد خود پرستى
در اين هستى كه يا بى نيستى زود * نبايد شد به هست و نيست خشنود
لباسى پوش چون خورشيد و چون ماه * كه باشد تا تو باشى با تو همراه
جهان چون مار و افعى پيچ پيچ است * مخواه از وى كه در دست هيچ است
*
خورسندى را بهطبع در بند * مىباش بدانچه هست خرسند
اجرت خور دسترنج خود باش * گر محتشمى به گنج خود باش
نزديك رسيد كار مىساز * باگردش روزگار مى ساز
جز آدميان هر آنچه هستند * بر شقه قانعى نشستند
در جستن رزق خود شتابند * سازند بدان قدر كه يابند
آنگاه رسى به سربلندى * كايمن شوى از نيازمندى
خرسند هميشه نازنين است * خرسندى را ولايت اينست
از بندگى زمانه آزاد * غم شاد به او و او به غم شاد