گرچه نايد بندگى من به كار كس ولى * گر تو هم خواهى كه بفروشى خريداريم هست
خلوت
نظامى در بيان جدا شدن از مردم گويد :
قدر دل و پايهىجان يافتن * جز برياضت نتوان يافتن
جثهىخود پاكتر از جان كنى * چون كه چهل روز به زندان كنى
مرد به زندان شرف آرد بدست * يوسف از اين روى بزندان نشست
رو به پس پرده و بيدار باش * خلوتى پردهى اسرار باش
هر چه خلاف آمد عادت بود * قافله سالار سعادت بود
خاقانى
همچنين فرد باش خاقانى * كافتاب اينچنين دلفروز است
يار موى سفيد ديد و گريخت * كه به دزدى دلش نوآموز است
آرى از صبح دزد بگريزد * گر پى جان سلامت اندوز است
گرچه مويم سفيد شد بىوقت * سال عمرم هنوز نوروز است
شب كوته كه صبح زود دمد * نه نشان درازى روز است
امير خسرو دهلوى
سخن گرچه هر لحظه دلكشتر است * چو بينى خموشى از آن بهتر است
در فتنه بستن دهان بستن است * كه گيتى به نيك و بد آبستن است
پشيمان زگفتار ديدم بسى * پشيمان نگشت از خموشى كسى
شنيدن زگفتن به اردل نهى * گر اين پر شود مردم از وى تهى
صدف زان سبب گشت گوهر فروش * كه از پاى تا سر همه گشت گوش
همه تن زبان گشت شمشير تيز * به خون ريختن زان كند رستخيز
خاقانى
نور خدا بر دمد از خوى خوش * موى سفيدى كند از بوى خوش
مكرم اگر چند كشد جور دهر * هم دهد از منفعت خويش بهر
در كه شكستند نه باطل شود * سرمهى چشم و فرح دل شود
مردمى از مردم بى رو كه ديد * روى در آينهى زانو كه ديد