معنى زر ترك آمد مقبلى كو برد بو * ز امتثال امر زر در ترك دنيا بوذر است
لب نيالايند اهل همت از خوان خسان * هر كه قانع شد به خشك و تر شه بحر و بر است
طامعان از بهر طعمه پيش هر خس سر نهند * قانعان را خنده بر شاه و امير كشور است
ماكيان از بهر دانه مىبرد سر زير كاه * قهقه بر كوه و دره شيوهى كبك نر است
هر چه سفله پير شد حرصش فزونتر تا بگور * زانكه سگ چون پير گردد علت مرگش گر است
مرد كاسب در مشقت مىكند كف را درشت * بهر ناهموارى نفس دغل سوهانگر است
سفله را منظور نتوان داشتن كان خوبروست * ميخ را در ديده نتوان كوفتن كان از زر است
نيكى آموز از همه وز كم ببر آخر چو نيست * راستى در جدول زرگر ز چوبين مسطر است
حكمت اندر رنج تن تهذيب عقل و جان تست * قصد واعظ ضجر اصحاب و لگد بر منبر است
با حسودان لطف خوش باشد ولى نتوان به آب * كشتن آتش كه اندر سنگ آتش مضمر است
هر خلل كاندر عمل بينى ز نقصان دلست * رخنه كاندر قصر بينى از قصور قيصر است
نقش پهلو نسخهى تفصيل رنج شب بس است * جامه چاكى را كه تا صبح از حصيرش بستر است
طعنه از كس خوش نباشد گر چه شيرين گو بود * زخم نى بر ديده سخت است ار همه نيشكر است