تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 580

مساهمون:

ص٥٨٠
منه دل بر جهان كاين مرد ناكس * جوانمردى نخواهد كرد با كس مباش ايمن كه اين درياى پر جوش * نكرد است آدمى خوردن فراموش
چه خوش باغى است باغ زندگانى * گر ايمن بودى از باغ خزانى خوش است اين كهنه دير پر فسانه * اگر مردن نبودى در ميانه ازين سرد آمد اين كاخ دلاويز * كه چون جا گرم كردى گويدت خيز اگر صد سال مانى ور يكى روز * ببايد رفت از اين كاخ دل‌افروز زن و فرزند و مال و دولت و زور * همه هستند همره تا لب گور روند اين همرهان غمناك با تو * نيايد هيچ كس در خاك با تو به مرگ و زندگى در خواب و مستى * تويى با خويشتن هر جا كه هستى چه بخشد مرد را اين سفله ايام * كه يك يك باز نستاند سرانجام شنيدستم كه افلاطون شب و روز * به گريه داشتى چشم جهان سوز بپرسيدند ازو كاين گريه از چيست * بگفتا چشم كس بيهوده نگريست از آن گريم كه جسم و جان دمساز * به‌هم خو كرده‌اند از دير گه باز جدا خواهند شد از آشنايى * همى گريم از آن روز جدايى

دست تقدير

عون الدين بن هبيره ، كه اديب و وزير بود ، گويد : با پيرمردى ظاهرالصلاح در بغداد دوست بودم . وقتى نزديك مرگش رسيد ، سيصد دينار به من داد و گفت : مرا تجهيز كن و در قبرستان معروف به خاك بسپار و باقى را به هر كسىكه مستحق مىدانى بده . وقتى از دنيا رفت ، او را تجهيز و تدفين كردم ، حين بازگشت اسب من سكندرى خورد و كيسه پولها به دجله افتاد ، فرياد زدم لا حول و لا قوة الا بالله ، كسى در آن نزديكى بود ، جلو آمد و از ماجرا پرسيد ، من داستان را براى او شرح دادم . وى لباس‌هايش را درآورد و در همانجا خود را به دجله انداخت و چيزى نگذشت كه كيسه پول را به دندان گرفته و از آب خارج شد . پنج دينار به او دستمزد دادم ، از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيد و مىگفت : خوراكى نيافته‌است و ضمناً پدرش را نفرين مىكرد . من او را از اين كار باز داشتم . گفت : پدرم با اينكه توانگر است و حال ما را مىداند از ما دورى مىكند و از قضا امروز از دنيا رفته است . پرسيدم كه بود ، از قضا همان پيرمردى را معرفى كرد كه با من دوست بود . عده‌اى را براى تصديق ادعاى او خواستم ، همه تصديق كردند ، همه‌ى پولها را به او دادم .
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 580 | الشيخ البهائي العاملي / على غضنفرى