شيخ آذرى
دى زلف عبير بيز عنبر سايت * از طرف بناگوش سمن سيمايت
افتاده بپاى تو بزارى مىگفت * سر تا پايم فداى سر تا پايت
مولوى
گفت پيغمبر كه معراج مرا * نيست بر معراج يونس اجتبا
آن من بر چرخ و آن او بشيب * زانكه قرب حق برونست از حسيب
قرب نه بالا و پستى رفتن است * قرب حق از جنس هستى رستن است
حافظ
از سادگى و سليمى مسكينى * وز سركشى و تكبر و خودبينى
در آتش اگر نشانيم بنشينم * بر ديده اگر نشانمت ننشينى
ضميرى
در وعده گاه وصل تو دل را قرار نيست * تمكين صبر و حوصلهى انتظار نيست
صد زخم بر تنم بود از ضرب تيغ عشق * اما يكى ز معجز عشق آشكار نيست
شايد سعدى
كشته بينندم و قاتل نشناسند كه كيست * كاين خندگ از نظر خلق نهان مىآيد
مستغرق فراقم و جوياى وصل يار * كشتى شكسته چشم اميدش بساحل است
وصيت شاعر
وقتى حطيئة ، در بستر مرگ بود ، به او گفتند براى فرزندانت وصيت كن . گفت : خبرى نيست . به شماخ بن ضرار كه شاعرترين عرب بود گفتند از ثروت خود براى بينوايان وصيتى كن . گفت : آنان را وصيت مىكنم به گدايى بيشتر كه تجارتى پر سود است . گفتند ما را وصيتى كن ، گفت : مرا با الاغ برداريد چون هيچ بخشندهاى بر الاغ جان نداده شايد من هم از مرگ رهايى يابم . سپس اين شعر را گفت : هر چيزى جديد لذتى دارد ، جز اينكه من در مرگ لذتى نمىبينم .
لكل جديد لذة غير اننى * وجدت جديد الموت غير لذيذ
گفتند : شاعرترين عرب كيست ، به خود اشاره كرد و گريه سر داد . گفتند از مرگ گريه مىكنى ؟ گفت : خير ، واى بر شاعرى كه ناپسندى ، شعر او را نقل كند .