واو به تنهايى مفيد جمع هست ، و اين الف فقط بهخاطر اشتباه نشدن با واو جمع و غير آن مىآيد ، هركه الف را نمىنويسد ، واو را كافى براى اين امتياز مىداند .
از عيسى بن عمر و حمزه نقل شده كه آنان مرجع هر دو ضمير را مطففين دانستهاند و هنگام خواندن به واو ، كمى وقف مىكنند ، تا مراد آنها آشكار شود .
بلا و آسايش
در تفسير كشاف آمدهاست : زن ايوب عليه السلام به همسرش گفت : اگر از خدا بخواهى . . . ، ايوب گفت : چند سال آسايش داشتيم ؟ زن گفت : هشتاد سال ، ايوب گفت : من حيا مىكنم از خدا چيزى بخواهم ، پيش از اينكه به قدر آسايش بلا بينم .
لن ترانى
يكى از ثقات گفت : در سفرى به قبيله بنىعذره وارد شدم ، و در خانهاى ساكن شدم ، دختركى ديدم كه علاوه بر زيبايى ، لباس شخصيت و كمال هم بر تن كردهبود .
زيبايى و خوش سخنى او مرا به شگفت واداشت ، روزى در قبيله مىگشتم ، جوانى زيباروى ديدم كه آثار خوشحالى از صورت او پيدا بود . او ضعيفتر از هلال ماه و نحيفتر از چوب دندان شده بود ، با اين حال همانند هيزم زير قابلمه شعله مىكشيد و اشعارى مىسرود و اشك بر گونههايش سرازير بود . در بين اشعارش مىگفت : من در بارهى تو نه صبرى دارم و نه چارهاى . نه توان دورى دارم و نه وصال ، هزار راه براى رسيدن تو بهخاطر دارم ولى بدون دل كجا روم . اگر دو قلب داشتم با قلبى زندگى مىكردم و مىگذاشتم قلب ديگرم در آرزوى تو بسوزد .
پرسيدم اين جوان كيست ؟ گفتند : عاشق دختر همان مردى است كه تو بر او مهمان هستى و آن دختر سالها است توان ديدن اين جوان را ندارد .
به خانه رفتم و قصه را براى دختر گفتم . گفت : پسر عموى من است . گفتم : من مهمان توأم بهخاطر من يك لحظه اجازه ده تو را ببيند ، دختر با اكراه حاضر شد . بسوى پسر رفتم و خبر را به او دادم . دختر كه لباسش گرد و غبارى به پا كردهبود ، آمد و چون چشم جوان به دختر افتاد بر آتشى كه در راهش بود افتاد و وقتى او را از شعلهى آتش بلند كردم سينهاش سوخته بود . دختر گفت : آنكه توان ديدن غبار قدم ما را ندارد چگونه امكان ديدن جمال ما بيابد . من مىگويم : اين حكايت همانند حكايت موسى عليه السلام و خداست . كه وى گفت : خود را به من نشان ده . خدا فرمود : به كوه بنگر اگر در جاى خود ماند ، مرا مىبينى . كوه از هم پاشيد