عرفى
جام ياقوت و شراب لعل خاصان را رسد * بينوايان را نظر بر رحمت عامست و بس
لسانى
منزل مقصود دور است اى رفيق راه وصل * باش تا مسكين لسانى خارى از پا بر كشد
هستى
سيد شريف ، در حاشيه شرح تجريد گويد : اگر بگويى : وجود با اينكه عين واجب است و قابل تجزى و قسمت نيست ، بر هيكلهاى موجودات انبساط يافته و در همهى آنها ظهور پيدا كردهاست به طورى كه هيچ ماهيتى بدون وجود نيست بلكه حقيقت و عين آنها ، همان وجود است و امتياز ماهيتها از هم به اعتبار تقيدات و تعينات و تشخصات اعتبارى است ، همانند دريا و ظهور آن در امواج متكثره ، با اينكه چيزى جز حقيقت دريا وجود ندارد .
اينك در باره كسىكه چنين اعتقادى يافته چه مىگويى ؟ گويم : اين طورى است برتر از طور عقل كه به آن با مناظرات عقلى نتوان رسيد و تنها با مجاهدات كشفى قابل تحصيل است و هر كسى را توانى است در حد خود .
پير جواننما
گفته شده : تو در چهل سالگى مانند بيست سالگى هستى . با اين وصف رستگارى تو كى خواهد بود .
انت فى الاربعين مثلك فى * العشرين قل لى متى يكون الفلاح
گويند
ساقى بيا كه عشق ندا مىكند بلند * كانكس كه گفت قصهىما هم زما شنيد
جامى
دست او طوف گردن جانت * سر برآورده از گريبانت
به تو نزديكتر ز حبل وريد * تو در افتاده در ضلال بعيد
چند گردى بگرد هر سر كوى * درد خود را دوا هم از خود جوى
لانهى كيست كاينات آشام * عرش تا فرش دركشيده بهكام
هر كجا كرده آن نهنگ آهنگ * از من و ما نه بوى ماند و نه رنگ
نقطهاى زين دواير پرگار * نيست بيرون ز دور اين پرگار
چه مركب در اين فضا چه بسيط * هست حكم فنا بجمله محيط