نگريست ، آينه بهدست به شوهرش گفت : دوست دارم من و تو با هم وارد بهشت شويم ، شوهرش گفت : چرا ؟ گفت : من چون به تو دچار شدم صبر كردم ، تو نيز چون خدا بر تو منت گذاشت و مرا به تو داد و شكر كردى ؛ و شاكر و صابر در بهشت هستند .
اشك شوق
باديه نشينى گويد : آتش شوق ، اشك چشم را جارى مىكند . شنيدهاى آب از آتش جارى مىشود .
ماء المدامع نار الشوق تحدرها * فهل سمعتم بماء فاض من نار
جامى
جامى در بارهى يوسف و زليخا بههمين مطلب اشاره كردهاست .
چو از مژگان فشانى قطرهاى آب * چو آتش افكند در جان من تاب
ز معجزهاى حسن تست دانم * كه از آب افكنى آتش بجانم
طاير فرخنده
فرياد كه هر طاير فرخنده كه ديدم * صياد ز مرغان دگر بسته ترش داشت
حد زنا
عباس بن معلى كاتب به قاضى ابنقريعه نوشت : در بارهى مردى يهودى كه با زنى نصرانى زنا كرده و از آنها فرزندى بوجود آمده كه سر و صورتش چون گاو و بدنش چون آدميان است ، چه مىگويى .
قاضى نوشت : اين فرزند گواهى درست بر لعن يهود است . آنان مردمى هستند كه محبت گوساله پرستى سراپايشان فرا گرفتهاست . اينك همان علاقه به صورت منى از آنان خارج شدهاست . حال سر گاوى را به گردن يهودى بيندازيد ، و پاى زن را به پاى او ببنديد و بر زمين كشان كشان ببريد و فرياد زنيد :
ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ .
« 1 »
زفاف و . . .
مهلب بن ابى صفره با بديعه ترانه خوان ازدواج كرد ، وقتى خواست به بستر او برود حيض شد ، بديعه اين آيه را خواند
وَ فارَ التَّنُّورُ
( تنور فوران كرد ) مهلب خواند
سَآوِي إِلى جَبَلٍ
هامش
( 1 ) - نور ، 40 .