تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧

يافعى ، مدينه

يافعى در تاريخ خود مىگويد : سال 554 آتش در بيرون شهر مدينه شعله گرفت . آتشى كه از نشانه‌هاى خداى متعال بود . آتشى پر شعله و نور كه مىتوانست گردن شترهاى بصره را ببيند . اين آتش تصديق معجزه پيامبر خدا بود . زنان مدينه از روشنايى آن بهره مىگرفتند و ريسندگى مىكردند ، چند روز آتش باقى بود . برخى خيال كردند قيامت شده‌است و ضجه و ناله بسوى خدا داشتند . ظهور آن در جمادى الاخر بود . اين آتش سنگ و كوه را مىخورد ولى درخت را نمىخورد ، و حرارت نداشت ، غلامى تيرى بدست گرفته و نزد آتش رفت و تير را در آتش انداخت ، آتش پره‌هاى تير كه از آهن بود سوزانيد ولى چوب آن نسوخت ، مىگويند چوب آن از درختى بود كه اصل آن در مسجد پيامبر بود . يافعى خودش اين سخن را نمىپذيرد و مىگويد از درخت مسجد ، تير درست نمىشود ، پس از درخت ديگرى بوده . شايد سرّ نسوختن آن اين بوده‌است كه چون آتش از معجزات و نشانه عظمت خدا بوده‌است بر خلاف ساير آتش‌ها چوب را نمىسوزاند . اين آتش سنگهاى ذوب شده را به صورت سد در آورده بود و قابل عبور نبود به طورى كه دره‌اى كه پشت آن قرار داشت ، با اين سد بزرگ كه از سنگ ذوب شده‌بود ، پر كرد .

رازدارى

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد : كسى راز كسى را نگه نداشت مگر اينكه خداوند همان ستر را بر او پوشانيد ، اگر راز ، راز نيكى بود لباس نيك و اگر بد ، لباس بد .

مال اللَّه

حجاج بن يوسف كسى را مأمور ولايت شهرى نمود ، وى ماليات آنجا را مىگرفت و خود مىبرد . حجاج او را عزل كرد و وى به حضور حجاج رسيد . حجاج به او گفت : اى دشمن خدا ، مال خدا را مىخورى ؟ والى گفت : اگر مال خدا را نخورم ، پس مال چه كسى را بخورم ؟ من بارها از ابليس خواستم يك فلس به من بدهد ، توجهى نكرد ، حجاج خنديد و از او گذشت .

بعد از مرگ

عربى باديه نشين گفت : بميرم كجا مىروم ؟ گفتند : به سوى خداى متعال . عربى گفت : اكراه ندارم ، مرا به سوى كسى مىبرند كه جز خوبى از او نديده‌ام .

طعن بى پاسخ

باديه نشينى با زنى خلوت كرد ولى آلت او برنخاست . زن گفت : نااميد برخيز . مرد گفت :