ديوجانس
ديوجانس كلبى از استوانههاى حكيمان يونان بود . وى زاهدانه مىزيست و لباس ژنده مىپوشيد ، و چيزى ذخيره نمىكرد ، و منزل نداشت . روزى اسكندر او را به دربار خود دعوت كرد ، به فرستاده اسكندر گفت : همان چيزى كه تو را منع كرد از اينكه به اينجا بيايى ، مرا منع كرد كه آنجا بيايم . بىنيازى تو بهخاطر سلطنتت تو را منع كرد و بىنيازى من بهخاطر قناعتم مرا منع نمود .
قلم و نى
اديبى گويد : اگر خردمندان انصاف روا دارند ، اطمينان مىكنند كه قلم ناى معانى است چنانچه برادر نسبى آن يعنى نى آلت ترانه خوانى معانى است . قلم حكمتهاى تازه را به مردم مىرساند ، و نى آواز ارزنده را به گوش آنها ، پس هر دو در شادمانى مردم شريك هستند ، يكى گوشها را خوشحال مىكند و ديگرى عقلها را .
به خدا من تاكنون لطيفهى ادبى نشنيدهام ، مگر اينكه عقلم را جلب خود ساخته و تمام قلبم را در بر گرفتهاست .
روزى
عروة بن ادية در بارهى رزق و روزى خود مىگويد : دانستم بهترِ علم ، سودمندترِ آن است ، كه روزى من هرچند در پى آن نباشم خواهد آمد . دانستم روزى من خودش مىآيد و روزى ده من به زودى آن را مىفرستد . هر وقت در طلب روزى بودم ، گرفتن آن سخت بود و چون نشستم بدون زحمت آمد .
لقد علمت و خير العلم انفعه * بان رزقى و ان لم آت يأتينى
لقد علمت و ما الاصراف من خلفى * ان الذى هو رزقى سوف يأتينى
اسعى اليه فيعيينى تطلبه * و لو قعدت اتانى لا يعنينى
عروه با عدهاى از بزرگان مدينه به نزد عبدالملك رفت . عبدالملك گفت : تو آن نيستى كه گفتى « اسعى اليه » من اكنون مىبينم دنبال روزى آمدهاى ! عروه به سرعت از نزد عبدالملك خارج و راهى مدينه شد . خليفه هزار دينار براى او به مدينه فرستاد ، عروه به فرستاده خليفه گفت : آرى هر وقت در پى روزى بودم به رنج افتادم ولى چون در خانه نشستم روزى آمد .
شعر
به ابنسيرين گفتند : عدهاى مىگويند سرودن شعر ، وضو را باطل مىكند . ابنسيرين يك