اين خانهها بهخاطر ستم صاحبانشان ويران شدند .
فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا .
« 1 »
مولوى
گر سعيدى از مناره اوفتيد * بادش اندر جامه افتاد و رهيد
چون نصيبت نيست آن بخت حسن * تو چرا بر باد دادى خويشتن
سرنگون افتاد كان زير منار * مينگر تو صد هزار اندر هزار
عطار
چون جدا افتاد يوسف از پدر * گشت يعقوب از فراقش بىبصر
نام يوسف ماند دائم بر زبانش * موج مىزد جوى خون از ديدگانش
جبرئيل آمد كه هرگز گردگر * بر زبان تو كند يوسف گذر
از ميان انبياء و مرسلين * محو گردانيم نامت بعد از اين
چون در آمد امرش از حق آنزمان * گشت محوش نام يوسف از زبان
ديد يوسف را شبى در خواب پيش * خواست تا او را بخواند سوى ( پيش ) خويش
يادش آمد ز آنچه حق فرموده بود * تن زد آن سرگشتهى فرسوده زود
ليك از بىطاقتى آن جان پاك * بركشيد آهى نهايت دردناك
چون ز خواب خوش بجنبيد او ز جاى * جبرئيل آمد كه مىگويد خداى
گر نراندى نام يوسف بر زبان * ليك آهى بركشيدى آن زمان
در ميان آه تو دانم كه بود * در حقيقت توبه بشكستى چه سود
عشق بازى بين چه با ما مىكند * عقل را زين كار رسوا مىكند
عشق
افلاطون گويد : عشق قوهاى است غريزى كه از وسوسههاى طمع و شبه تخيل بر هيكل طبيعى انسان وارد مىشود ، عشق موجب ترسو شدن شجاع و شجاع شدن ترسو شده و بر هر انسانى عكس طبيعت او را مىآفريند .
جاذبه نيكى
حكيمى گويد : نيكى ، آهن رباى روحانى است كه دلها را تنها بهخاطر همان حالت روحانى مجذوب خود كند .
هامش
( 1 ) - نمل ، 52 .