نبينى خار و خاشاكى در اين ره چون بفراشى * كمر بست و بفرق استاد در حرف شهادت لا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد * كه دارالملك ايمان را مجرد بينداز غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى * كه از خورشيد جز گرمى نيايد چشم نابينا
نبينى طبع را طبعى چو كرد انصاف رخ پنهان * نيابى ديو را ديوى چو كرد اخلاص رو پيدا
چو علمت هست خدمت كن چو دانايان كه زشت آمد * گرفته چينيان احرام و مكى خفته در بطحا
بحث ادبى
گاهى غير عاقل به صفت عاقل ، متصف مىشود ، و لذا با حروف معرب مىگردد ، مانند
. . . إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ
« 1 » ، چرا كه وقتى نورهايى به سجود توصيف شدهاند ، با توجه به اينكه سجده وصف ذوى العقول است ، اعراب ذوى العقول مىگيرند .
هرقل و معاويه
هرقل قيصر روم نامهاى به معاويه نوشت و سؤالاتى به شرح زير مطرح كرد .
شى چيست ؟ لاشى كدام است ؟ دينى كه خدا غير آن را نمىپذيرد كدام است ؟ كليد نماز چيست ؟ كشته بهشت چيست ؟
نماز هر چيزى چگونه است ؟ چهار موجود روح دار كه در پشت پدران و رحم مادران نبودهاند كدامند ؟ مرد بىپدر كيست ؟ مرد بدون خويشاوند چه مرديست ؟ گورى كه صاحبش را همراه خود مىبرد كدامست ، قوس و قزح چيست ؟ كدام زمين يك بار آفتاب به آن تابيد و پيش از آن و پس از آن آفتاب بر آن نتابيده بود ؟ روندهاى كه براى يك بار به حركت آمد و پيش از آن و پس از آن حركتى از آن مشاهده نشد ، چيست ؟ كدام درخت بدون آب سبز شد ؟ چيزى كه بدون روح است و نفس مىكشد ، چيست ؟ امروز و ديروز و
هامش
( 1 ) - يوسف ، 4 .