مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
« 1 » ، لذا مرا بر كارم ملامت نكنيد . احنف برخاست و گفت : ما تو را بر آنچه در خزائن الهى است ملامت نمىكنيم ، بلكه ملامت ما بهخاطر آن چيزهايى است كه در خزينه خود جمع كرده و از آنها پرداخت نمىكنى .
معاويه و شريك
شريك بن اعور كه زشت چهره بود روزى به دربار معاويه رفت ، معاويه گفت : تو زشت صورتى و زيبايى بهتر از زشتى است ؛ تو شريكى و خدا شريك ندارد ؛ پدرت اعور ( كج چشم ) است و درست چشم برتر است ؛ با اين خصال ناپسند چگونه بزرگ قوم خود شدى ؟
شريك گفت : تو معاويهاى و معاويه سگ مادهاى است كه سگان ديگر را به خود مىخواند ؛ تو پسر صخر هستى و بيابان بهتر از سنگلاخ است ؛ تو زاده حربى و صلح بهتر از جنگ است ؛ تو پسر اميه هستى و اميه تصغير امه يعنى كنيز است و آزاده برتر از كنيز است ؛ حال با اين اوصاف چگونه بر ما امارت مىكنى ؟ سپس از نزد او خارج شد و شعرى در توصيف خود و شمشير و قبيله خويش سرود .
ايشتمنى معاويةبن حرب * و سيفى صارم و معى لسانى
و حولى من بنى عمى ليوث * ضراغمة تهش الى الطعان
نكوهش
ابوتمام گفته است آب ملامت به من مياشام كه من عاشقم و از آب چشم سيراب مىشوم .
لاتسقنى ماء الملام لاننى * صب قد استعذبت ماء بكائى
رندى چون اين سخن از وى شنيد ، كوزهاى براى او فرستاد و گفت : قدرى آب ملامت به ما بده ، ابوتمام گفت : در صورتى قطرهاى از آن به تو دهم كه پرى از بال ذلت براى من بفرستى .
شعر
خليل گويد : شعراء اميران سخن هستند ، و هر گونه بخواهند در سخن تصرف كنند ، تصرفاتى كه براى غير آنها جايز نيست .
يكى گفته : از خلف الاحمر ، سرايندهاى قوىتر نديدهام ، شعر را بر زبان نامداران گذشته مىسرود ، به طورى كه از اشعار آنان تميز داده نمىشد ، سپس عابد شد و شبانه روز قرآن را
هامش
( 1 ) - حجر ، 21 .