حجاج
روزى حجاج با خدمتكارانش به تفريح رفته بود . در راه بازگشت به پيرمردى از قبيله عجل برخورد نمود . حجاج پرسيد از كدام قبيلهاى ؟ گفت : از همين ده . پرسيد حكومت با شما چگونه است ؟ گفت : بدترين كارگزاران هستند ، ظلم مىكنند ، اموال مردم را مىبرند و حلال مىشمارند . گفت : در بارهى حجاج چه مىگويى ؟ گفت : استاندارى بدتر از او گمارده نشدهاست ، خدا روز وى و كسىكه او را نصب كرده سياه كند . پرسيد مرا مىشناسى ؟ گفت :
نه . گفت : من حجاجم !
آن مرد گفت : آيا مرا مىشناسى ؟ حجاج گفت : نه ، گفت : من ديوانه بنىعجل هستم كه روزى دو بار ديوانه مىشوم . حجاج خنديد و به او صله داد .
اسم جمع
بدرالدين بن جمال الدين مىگويد : اسمى كه بيش از دو معنى دارد ، يا موضوع براى احاد مجتمعه است كه بر آنها بر اساس تكرار واحد كه يكى يكى بر هم عطف شدهباشند دلالت مىكند يا موضوع براى مجموعه احاد است و مانند مفرد بر مجموعه اجزاء دلالت مىكند ، يا موضوع براى حقيقت است كه فرد ملاك نيست . اسمى كه موضوع براى احاد مجتمعه است ، چه از لفظ آن مفرد استعمال شود مانند رجال و اسود و يا نشود مانند ابابيل ، و نيز اسمى كه موضوع براى آحاد است ، چه مفردى از لفظ آن باشد مانند ركب و صحب يا نباشد مانند نوم و رهط ، چنين اسمى اسم جمع است . اسمى كه موضوع براى حقيقت باشد و فرديت در آن ملغى شدهباشد اسم جنس است . غالباً مميز اسم جنس از مفرد آن بوسيله تاء است مانند تمر و تمرة .
يمنىها
معاويه به يكى از يمنىها گفت : نادانتر از مردم يمن سراغ ندارم . چون زنى بر آنها حاكم است . يمنى گفت : جاهلتر از آنها ، كسان تو هستند ، كه به پيامبر گفتند : اگر سخن او حق است بر ما سنگ ببارد و نگفتند اگر سخن پيامبر حق است ما را به حق هدايت نما .
اعطاء معاويه
روزى معاويه بر منبر گفت : ما به هر كسى در حد مقام و شخصيت او عطا مىكنيم ،
وَ إِنْ