نديته و هو ميت لا حراك به * مكفن فى ثياب من رياحين
و قلت قم قال رجلى لا تطاوعنى * فقلت خذ قال كفى لا تواثينى
يحيى چون به حال آمد ، پاسخ داد : اى سيد و امير من و مردم ، آنكه مرا شراب داد ستم كرد ، من از ساقى غافل بودم و او عقل و دين مرا گرفت ، آرى نه توان حركت دارم نه پاسخ به صداى منادى . اينك قاضى ديگر انتخاب نما كه من به شراب مردم و به تار زنده شدم .
گويم
روى تو گل تازه و خط سبزهى نوخيز * نشكفته گلى همچو تو در گلشن تبريز
شد هوش دلم غارت آن غمزه خون ريز * اين بود مرا فائده از ديدن تبريز
اى دل تو در اين ورطه مزن لاف صبورى * وى عقل تو هم بر سر اين واقعه بگريز
فرخنده شبى بود كه آن خسرو خوبان * افسوس كنان لب به تبسم شكرآميز
از راه وفا بر سر بالين من آمد * وز روى كرم گفت كه اى دلشده برخيز
از ديدهى خونبار نثار قدم او * كردم گهر اشك من مفلس بىچيز
چون رفت دل گمشدهام گفت بهايى * خوش باش كه من رفتم و جان گفت كه من نيز
*
دگر از درد تنهايى بجانم يار مىبايد * دگر تلخست كامم شربت ديدار مىبايد
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح * نصيحت گوش كردن را دل هشيار مىبايد
مرا اميد بهبودى نمانده اى خوش آنروزى * كه مىگفتم علاج اين دل بيمار مىبايد
بهايى بارها ورزيد عشق اما جنونش را * نمىبايست زنجيرى ولى اين بار مىبايد
هديه ناقابل
اديبى از وزيرى شتر خواست . وزير شترى ضعيف و لاغر به او داد ، اديب كه شتر را ديد به