دعا براى گنهكار
ابوحازم گويد : در موقف حج در مشعر زنى زيبا را ديدم كه روبند برداشته و مردم را به چهره فريفته . گفتم : اى زن اين مشعرالحرام است ؟ چرا مردم را از عبادت باز داشته و به خود مشغول كردهاى ؟ از خدا بترس و چهره بپوشان . گفت : من زنى هستم كه بهخاطر تقرب به خدا ظلم نمىكنم ، من مىخواهم آنكه گناه ندارد به قتل برسانم ، ابوحازم به يارانش گفت :
دعايش كنيم كه خدا اين صورت زيبا را در آتش نسوزاند . شعبى از اين واقعه با خبر شد ، گفت : شما حجازىها خيلى رقيق القلب هستيد ، اگر عراقى بوديد مىگفتيد خدا تو را لعنت كند .
مرگ
عبداللَّه بن معتز گفته است : دنيا در وعده تخلف كند و در گرو تلف باشد . خوابيده بسيار است كه در طلب دنيا بود و دنيا او را بيدار كرد . مطمئن به او بسيار است كه دنيا به او خيانت نمود و او را از پاى درآورد و در خاك كرد ، اميدش نااميد نمود و سرانجام امورش را به او نزديك ساخت .
مرگ حياتش را زدود و قدرتش را گرفت ؛ خاك تيره طراوت را از او برداشت و جسمش را پراكنده كرد و چون خطى از خاكستر بعد از آتش شد . دوستانش رفتند و او را در قبر تنها گذاشتند . خانهاى كه با كلنگ براى او كندند و با سنگ فرش نمودند . وى همواره پريشان بود تا بدام مرگ افتاد روزگار نيز ياد او را از خاطرها زدود و چشمها به نبودش عادت كردند .
خمول
گفتهاند : وقتى عمر خود را در جمع مردم از بين مىبرى ، كى راحت مىشوى تا غذا بخورى .
يحيى اكتم
در تاريخ آمدهاست ، صبحدمى در بزم مأمون عباسى ، عبداللَّه بن طاهر و يحيى بن اكتم حاضر بودند ، مأمون به ساقى اشاره پى در پى مىكرد و او قدرى زياد به يحيى شراب داد تا چون مردهاى بر زمين افتاد . مأمون دستور داد قبرى براى او ساختند و او را در قبر نهادند و روى آن را پر از گل كردند . مأمون خطاب به او دو بيت به اين مضمون سرود : گفتم : برخيز ، گفت : پايم توان ندارد . گفتم : بگير . گفت : دستم توان ندارد ، سپس دو بيت را به كنيزكى داد تا بالاى سرش بماند و بخواند .