مىگويند : كلمهاى است كه دلالت مىكند بر امرى كه مشتق منه قائم به آن باشد . اين بيان دور از تحقيق است . شيخ و ديگران بههمين مناسبت گفتهاند : مثلًا هرگاه حداد بر زيد اطلاق مىشود بهخاطر اين است كه حديد موضوع صنعت اوست . اينك پس از بيان اين دو مقدمه ، مىگوييم وجودى كه مبدأ اشتقاق موجود ماست ، ممكن است قائم بذات خود باشد كه واجب الوجود است و وجود ديگران منتسب به او باشد بنابراين موجود اعم از حقيقت وجود و منتسب بوجود است و اين مفهوم عام امر اعتبارى و از معقولات ثانيه و از بديهيات اوليه است .
اگر بگويى چگونه ممكن است حقيقت موجوده كه عين وجود است در خارج وجود داشتهباشد و چگونه ممكن است موجود اعم از آن حقيقت موجوده و ديگر باشد ؟
مىگوييم معنى موجود كه متبادر به ذهن است و عرف آن را مىفهمد مغاير با وجود نيست بلكه همان وجودى است كه در فارسى از آن تعبير به هست يا كلمات مترادف آن شود . بنابراين هرگاه وجود از ناحيه غير و قائم بذات باشد وجود لنفسه است و موجود بذات خود است چنانچه صورت مجرده هرگاه قائم بذات باشد علم و عالم و معلوم است مانند نفوس و عقول بلكه واجب تعالى چنين است .
توضيح مطلب : هرگاه فرض شود حرارت از آتش جدا باشد باز هم گرم و گرم كنندهاست زيرا گرم كننده ، موجوديست كه اثر آتش در آن وجود دارد و گرمى هم با فرضى كه جداى از آتش باشد همان آثار را دارد . بهمنيار در كتاب بهجت و سعادت در تأييد فرضيهى مزبور مىگويد : هرگاه صورت محسوسه مجرد از حسن باشد و قائم به خود باشد باز هم حاسه و محسوسه است بههمين مناسبت گفتهاند وجود با اين بيانى كه ذكر مىشود زائد بر موجود است مثلًا برخى از اشيا را موجود مىدانيم و حال آنكه عين وجود نيستند و بعضى از اشيا را موجود مىگوييم و حال آنكه عين وجودند كه همان واجب بالذات باشد در نتيجه موجوداتى كه واجب بالذات نيستند وجود آنها زائد بر آنها است .
اگر بگويى چگونه ممكن است اين معنى اعم از وجود قائم بذات و وجود منتسب به انتساب مخصوص باشد و بالاخره منظور از آن همان وجودى باشد كه مبدأ آثار و مظهر احكام است و ممكن است مراد از آن ما قام به الوجود باشد يعنى آن متصورى كه وجود به آن قائم است و اين گونه تصور اعم از اين است وجود قائم به نفس باشد و يا از قبيل قيام امور منتزعه عقليه باشد كه قائم بعروضات خوداند مانند قيام امور اعتباريه از قبيل كليت و
الكشكول (كشكول) (با ترجمه روان و فهرست موضوعى) (فارسى) — صفحة 184
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٨٤