جزئيت و امثال اينها . و اين بيان را ايجاب نمىكند تا اطلاق قيام بدان معنى كه بالمجاز است اطلاق موجود هم بر آن بالمجاز باشد .
گذشته از اين بحث فعلى ما در معنى لغوى و اينكه آيا اطلاق موجود بنحو حقيقت است يا مجاز نمىباشد زيرا اين چنين بحثى بيرون از مباحث عقليه است خلاصه كلام آنكه وجودى كه مبدأ اشتقاق موجود است يك امر واحد فى نفسه بيش نيست كه حقيقت خارجيه دارد و موجود اعم از اين وجود قائم بنفس است و وجودى كه انتساب خاصى بدان دارد .
اگر سخن حكميان را به اين حمل كنيم ، مستلزم آن نيست كه بگوييم آنچه از موجود متصور مىشود امر اعتبارى و وصف براى موجودات باشد و همان است كه آن را از بديهيات اوليه دانستهايم . پس اطلاق موجود بر آن حقيقت كه قائم بالذات است به مجاز يا به وضع ديگر است و بالاخره اظهار نظر مذكور ايجاب نمىكند واجب تعالى از عروض وجود براو مستغنى باشد و آن مفهوم امر اعتبارى است كه حقيقت واجب تعالى نمىباشد !
اندازه دوستى و دشمنى
حكيمى به فرزندش گفته است : با كسى دشمنى نكن هرچند گمان برى كه ضررى براى شما ندارد ، در دوستى زهد نورز هرچند گمان كرديد فايدهاى براى شما ندارد . شما نمىدانيد چه وقت از دشمنى دشمن مىترسيد و چه وقت از دوستى دوست اميدوار باشيد .
احتياط
به مهلب گفتند : احتياط چيست ؟ گفت : غصه خوردن تا اينكه فرصتى پيش آيد . نيز گفت : گمان و تصور ، مزاحم چيزى پوشيده نشوند ، مگر اينكه آشكارش كنند .
حلاج
وقتى حلاج را مىخواستند به قتل برسانند دست راستش و سپس دست چپ او را و سپس پاى او را قطع كردند ، وى ترسيد كه از كثرت خونى كه از او رفته رنگش زرد شود ، دست قطع شدهاش را بر صورتش كشيد تا زردى آن مخفى شود . مىگفت : خود را هدف بيماريها قرار ندادم مگر به اين جهت كه يقين داشتم از اين راه به وصال محبوب مىرسم ، چرا كه عاشق در برابر هر درد شكيبا است و روزى آيد كه بيمار كننده ، بهبوديش دهد . زمانى كه به دار آويخته شد ، گفت : اى خدايى كه بيمارى را بر من مسلط كردى ، كمكم كن .