پس در اين معنى بلا شك اى عزيز * از مؤذن به بود كناس نيز
تا تو خود با نفس و شيطانى نديم * پيشه خواهى داشت كناسى مقيم
گر درخت ديو از دل بركنى * جان خود زين بند مشكل بركنى
ور درخت ديو مىدارى بجاى * با سگ و با ديو باشى همسراى
گويم
از دست غم تو اى بت حور لقا * نه پاى ز سر دانم و نه سر از پا
گفتم دل و دين ببازم از غم برهم * اين هر دو بباختم و غم ماند بجا
*
دل درد و بلاى عشقت افزون خواهد * او ديدهى خود هميشه در خون خواهد
وين طرفه كه اين ز آن بحل مىطلبد * و آن در پى آنكه عذر اين چون خواهد
*
دل جور تو اى مهر گسل مىخواهد * خود را به غم تو متصل مىخواهد
مىخواست دلت كه بى دل و دين باشد * بازآ كه چنان شدم كه دل مىخواهد
*
هرگز نرسيدهام من سوخته جان ، روزى باميد * وز بخت سيه نديدهام هيچ زمان ، يك روز سفيد
قاصد چو نويد وصل با من مىگفت ، آهسته بگفت * در حيرتم از بخت بد خود كه چسان ، اين حرف شنيد
عابد كوه لبنان
عابدى در كوه لبنان بد مقيم * در بن غارى چو اصحاب رقيم
روى دل از غير حق برتافته * گنج عزت را ز عزلت يافته
روزها مىبود مشغول صيام * يك ته نان مىرسيدش وقت شام
نصف آن شامش بد و نصفى سحور * وز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همين منوال حالش مىگذشت * نامدى از كوه هرگز سوى دشت
از قضا يكشب نيامد آن رغيف * شد ز جوع آن پارسا زار و نحيف
كرد مغرب را ادا و آنگه عشا * دل پر از وسواس و در فكر عشا
بسكه بود از بهر قوتش اضطراب * نه عبادت كرد عابد شب نه خواب