گريه مكن وام تو بر عهده من است و تو چيزى بر ذمه نخواهى داشت « 1 » .
روزى كه روزه مىگرفت گوسفندى مىكشت . هنگام عصر سر ديگ مىرفت و مىگفت اين ظرف را براى فلان خانه و اين ظرف را براى فلان خانه ببريد . سپس خود با نان و خرما افطار ميكرد . « 2 »
سفيان بن عيينه از زهرى روايت كند كه شبى سرد و بارانى على بن الحسين را ديدم آرد و هيزم بر پشت داشت و مىرفت گفتم :
- پسر رسول خدا . اين چيست ؟
- سفرى در پيش دارم و توشهء آن را آماده كردهام تا در جاى امنى بگذارم .
- غلام من آن را براى تو بياورد ؟
- نه !
- خودم آن را بردارم ؟
- نه ! چيزى كه در سفر به كار من مىآيد و در آمدن مرا بر مهماندارم خوش مىسازد چرا خود برندارم ترا به خدا مرا بگذار و پى كار خود برو !
پس از روزى چند از او پرسيدم ؟
سفرى كه در پيش داشتى چه شد ؟
زهرى ! چنان كه مىپنداشتى نيست . آن سفر سفر مرگ است و من براى آن خود را آماده مىكنم ، آمادگى براى مردن ، دورى از حرام و بخشش و كار نيك است « 3 » .
هامش
( 1 ) . ارشاد ج 2 ص 149 . كشف الغمه ج 2 ص 81 و 87 . مناقب ج 4 ص 163 حلية الاولياء ج 3 ص 141 . صفة الصفوة ج 2 ص 56 .
بحار ص 137
( 2 ) . بحار ص 72
( 3 ) . علل الشرايع ص 231 . مناقب ج 4 ص 153