- تو در اين كار قصدى نداشتى ! تو در راه خدا آزادى ! سپس بدفن طفل پرداخت « 1 »
مزرعهاى از آن خود را به يكى از بندگانش سپرده بود . پس از چندى دانست آن مرد بدان مزرعه زيان فراوانى رسانده است . در خشم شد و تازيانهاى را كه در دست داشت بر او زد .
چون به خانه بازگشت بنده را طلبيد . وى نزد او رفت امام را ديد كه تازيانه بر دست دارد و برهنه است . سخت ترسيد . على بن الحسين تازيانه را برداشت و به سوى او دراز كرد و گفت :
- اى مرد ! كارى كردم كه پيش از اين نكردهام . خطائى از من سر زد اكنون اين تازيانه را بگير و از من قصاص كن ! بنده گفت :
- به خدا گمان مىكردم مىخواهى مرا كيفر بدهى من سزاوار عقوبت هستم چگونه از تو قصاص كنم ؟
- زود باش قصاص كن ! .
- پناه بر خدا من از تو گذشتم چون اين گفتگو بدراز كشيد و غلام نپذيرفت فرمود :
- حال كه چنين است آن مزرعه صدقهء تو باشد « 2 »
امام باقر گويد :
پدرم روزى غلامى را پى كارى فرستاده بود . غلام دير برگشت . پدرم تازيانهاى به دو زد غلام گريست و گفت :
- على بن الحسين ! از خدا بترس ! مرا پى كارى ميفرستى سپس مرا ميزنى ؟ !
پدرم بگريه افتاد و گفت پسركم ! نزد قبر رسول خدا برو ! دو ركعت نماز بكن و بگو خدايا روز رستاخيز گناه على بن الحسين را ببخش سپس به غلام گفت تو در راه خدا آزادى « 3 » او نه تنها بر انسانها ، بر جانداران نيز مهربان بود .
هامش
( 1 ) . صفة الصفوة ج 2 ص 56 . كشف الغمه ج 2 ص 81 .
( 2 ) . مناقب ج 4 ص 158
( 3 ) . بحار ص 92