تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
- تو در اين كار قصدى نداشتى ! تو در راه خدا آزادى ! سپس بدفن طفل پرداخت « 1 » مزرعه‌اى از آن خود را به يكى از بندگانش سپرده بود . پس از چندى دانست آن مرد بدان مزرعه زيان فراوانى رسانده است . در خشم شد و تازيانه‌اى را كه در دست داشت بر او زد . چون به خانه بازگشت بنده را طلبيد . وى نزد او رفت امام را ديد كه تازيانه بر دست دارد و برهنه است . سخت ترسيد . على بن الحسين تازيانه را برداشت و به سوى او دراز كرد و گفت : - اى مرد ! كارى كردم كه پيش از اين نكرده‌ام . خطائى از من سر زد اكنون اين تازيانه را بگير و از من قصاص كن ! بنده گفت : - به خدا گمان مىكردم مىخواهى مرا كيفر بدهى من سزاوار عقوبت هستم چگونه از تو قصاص كنم ؟ - زود باش قصاص كن ! . - پناه بر خدا من از تو گذشتم چون اين گفتگو بدراز كشيد و غلام نپذيرفت فرمود : - حال كه چنين است آن مزرعه صدقهء تو باشد « 2 » امام باقر گويد : پدرم روزى غلامى را پى كارى فرستاده بود . غلام دير برگشت . پدرم تازيانه‌اى به دو زد غلام گريست و گفت : - على بن الحسين ! از خدا بترس ! مرا پى كارى ميفرستى سپس مرا ميزنى ؟ ! پدرم بگريه افتاد و گفت پسركم ! نزد قبر رسول خدا برو ! دو ركعت نماز بكن و بگو خدايا روز رستاخيز گناه على بن الحسين را ببخش سپس به غلام گفت تو در راه خدا آزادى « 3 » او نه تنها بر انسانها ، بر جانداران نيز مهربان بود .
هامش
( 1 ) . صفة الصفوة ج 2 ص 56 . كشف الغمه ج 2 ص 81 . ( 2 ) . مناقب ج 4 ص 158 ( 3 ) . بحار ص 92