تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
روزى مردى از خويشاوندانش نزد وى رفت و چندان‌كه توانست او را دشنام داد . امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به كسانى كه نزد او نشسته بودند گفت : - شنيديد اين مرد چه گفت ؟ مىخواهم با من بيائيد و پاسخى را كه به دو مىدهم بشنويد ! گفتند : - مىآئيم و دوست ميداشتيم همين جا پاسخ او را ميدادى . امام نعلين خود را پوشيد و به راه افتاد و ميگفت :
« وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ
« 1 » همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت چون بخانهء وى رسيد گفت : - بگوئيد على بن الحسين است . مرد بيرون آمد و يقين داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسيد على بن الحسين گفت : - برادرم ! ايستادى و چنين و چنان گفتى ! اگر راست گفتى خدا مرا بيامرزد . اگر دروغ گفتى خدا ترا بيامرزد . مرد برخاست و ميان دو چشم او را بوسيد و گفت : - آنچه دربارهء تو گفتم از آن مبرائى و من بدان سزاوارم ! و راوى حديث گويد ، آن مرد حسن بن الحسن بود « 2 » ميگفت هيچ خشمى را گواراتر از آن خشم كه بدنبال آن شكيبائى باشد نديدم . و آن را با شتران سرخ مو عوض نميكنم . « 3 » مردى كه پيشهء مسخرگى داشت و با خنداندن مردم از آنان چيزى مىستد به گروهى گفت : على بن حسين مرا عاجز كرد . هر كار ميكنم نميتوانم او را بخندانم و من بايد او را بخندانم ! روزى امام با دو بندهء خود براهى مىرفت آن مرد پيش رفت و رداى امام را از دوشش برداشت . امام بر جاى خود ايستاد و ديده از زمين بر نمىداشت . بندگان او در پى مسخره دويدند و ردا را از او گرفتند و برگرداندند . امام پرسيد :
هامش
( 1 ) . و فروخورندگان خشم و بخشندگان مردم . و خدا نيكوكاران را دوست ميدارد . ( آل عمران : 134 ) ( 2 ) . ارشاد ج 2 ص 146 . اعلام الورى ص 261 و نگاه كنيد به مناقب ج 4 ص 157 و صفة الصفوة ج 2 ص 54 ( 3 ) . بحار ص 74 ج 46 از امالى شيخ طوسى ، شتران سرخ مو نزد عرب بسيار گران‌بهاست .