مرد از آن پس ميگفت گواهى مىدهم كه تو فرزند پيغمبرى . « 1 »
از زهرى پرسيدند ، على بن الحسين را ديدى ؟ گفت :
- آرى . و كسى را از او فاضلتر نديدم . به خدا نديدم در نهان دوستى و در آشكارا دشمنى داشته باشد .
- چگونه چنين چيزى ممكن است ؟
- چون هر كس دوست او بود ، از دانستن فضيلت بسيار وى بر او حسد مىبرد و اگر كسى با او دشمن بود بخاطر روش مسالمتآميز وى دشمنى خود را آشكار نميكرد . « 2 »
هشام بن اسماعيل كه از جانب عبد الملك حاكم مدينه بود بر مردم ستم بسيار كرد چون از كار بركنارش كردند ، مقرر شد براى تنبيه وى او را برابر مردم برپا بدارند تا هر كس هر چه ميخواهد به دو بگويد . هشام ميگفت جز على بن الحسين از كسى نمىترسم . هشام از تيرهء بنى مخزوم است و اين تيره از دير زمان با بنى هاشم دشمن بودند و اين مرد در مدت حكومت خود در مدينه على بن الحسين ( ع ) را فراوان آزار ميكرد و بخاندان پيغمبر ( ص ) سخنان زشت مىگفت . روز عزل او امام كسان خود را گفت مبادا به هشام سخن تلخى بگوئيد و چون خود به دو رسيد بر وى سلام كرد هشام گفت :
« اللّه أعلم حيث يجعل رسالته » « 3 » « 4 »
روزى مردى او را دشنام گفت . على بن الحسين خاموش ماند و به دو ننگريست .
مرد گفت :
- با توام ! و امام پاسخ داد :
- و من سخن تو را ناشنيده ميگيرم ! « 5 »
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 2 ص 81 و نگاه كنيد به صفة الصفوة ج 2 ص 56
( 2 ) . علل الشرايع ص 230
( 3 ) . خدا ميداند رسالت خود را كجا قرار ميدهد . انعام : 124
( 4 ) . تاريخ يعقوبى ج 3 ص 28 . طبقات ج 5 ص 163 مناقب ج 4 ص 163 . كشف الغمه ج 2 ص 100 تاريخ طبرى ج 8 ص 1184 .
ارشاد ج 2 ص 147
( 5 ) . مناقب ج 4 ص 157 . كشف الغمه ج 2 ص 101 الصواعق المحرقه 201