عمر پدر و مادر عمّار ياسر را به باد هلاكت دادند به ضرورت جمع كثير از اصحاب به اشارت آن سيّد احباب ( صلوات اللّه و سلامه عليه ) به جانب حبشه هجرت نمودند و چون ياران رسول صلى اللّه عليه و آله كم شدند كفّار در آزار و إضرار آن حضرت سعى بيشتر كردند روزى سيد عالم به جانب مقبره حجون مىرفت گذرش بر جمعى از صناديد عرب واقع شد ، چون ابو جهل و عدىّ بن حمير و امثال ايشان كه بر سر راه نشسته بودند چون خواجه را به ديدند بايذاى او برخاستند و از سخنان ناخوش ، هيچ باقى نگذاشتند آن حضرت به حكم
وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً
« 1 » سر مبارك در پيش انداخته بىمجادله و مقاوله از ايشان بگذشت و در موضعى از گورستان ملول و محزون به نشست ابو جهل بيامد چنانچه به قول قبيح آن حضرت را آزرده بود به فعل شنيع نيز قاصد إيذا و اضرار او شد چنانچه بسى از زن و مرد بر آن مطّلع شدند و در آن وقت عمّ او حمزه به شكار رفته بود قضا را سه روز در كوه و صحرا گشته و شكارى به دست نياورده گرسنه و تشنه و خاكآلود به دروازه مكه درآمد كنيزك عبد اللّه جذعان در او نگريست و گفت اى حمزه تو را شكار به چه كار آيد ؟ و اين عار به كجا برى كه با برادر زاده تو كردند ؟ آنچه كه كردند ؟ حمزه از اين سخن متغيّر شد و مجال استفسار نداشت به خانه درآمد و طعام طلبيد زنش سفره بينداخت و طعام حاضر ساخت حمزه نگاه كرد و زن خود را گريان ديد گفت : چرا مىگريى ؟ جواب داد كه اى ابا عماره ! چگونه نگريم كه يتيمى را از يتيمان شما بلكه رضيعى را از رضيعان شما كسى اين جفا روا ندارد كه با نور ديده هاشم و سرور سينهء عبد المطلب واقع شد حمزه گفت روشنتر از اين بگوى گفت چه بگويم ؟ آنچه ابو جهل با برادر زاده تو محمد صلى اللّه عليه و آله كرد ، حمزه گفت چه حال عارض شد و چه صورت وقوع پذيرفت ؟ امّ عماره گفت : اى سيّد ! ابو جهل با جمعى از سفها او را گرفتند و چندان بزدند كه از پيشانى مباركش خون روان شد و ماه رخسارش را كه آفتاب از رشك آن مىسوزد بر زمين ماليدند حمزه گفت :
هامش
( 1 ) - سوره الفرقان ، آيه : 63 .