و جگرگوشه بتول عذرا و برادر با جان برابر حسن رضا بود .
در كنز الغرائب آورده از ابو جعفر همدانى كه او نقل كرده است از ابو عبد اللّه قاضى بصره كه آشنائى را ديدم نابينا گفتم تو پيش از اين بينا بودى و ديدهاى تو روشن بود چشم تو را چه رسيد ؟ گفت ايّها القاضى من در لشكر پسر زياد بودم به كربلا چون آن واقعه هايله واقع شد و به وطن خود بازگشتم شبى نماز خفتن گزاردم و تكيه كردم خواب بر من غلبه كرد و در واقعه ديدم كه يكى بيامد و گفت إجابت كن رسول خدا ( صلى اللّه عليه و آله ) را من در عقب وى روان شدم تا به خدمت آن حضرت رسيدم ديدم كه در مسجد پيش محراب نشسته است ندانستم كه مسجد آن حضرت است يا مسجدى ديگر و بر يمين و يسار او صحابه نشسته بودند و بر حوالى ايشان مردم بسيار ايستاده و امام حسين ( ع ) را ديدم در پيش آن حضرت به زانو درآمده و جامهء خونآلود در تن اوست و آهسته با خود سخن مىگويد و يك يك از كشندگان امام حسين و اولاد و اخوان و اقربا و اصحاب وى را مىآوردند و حضرت رسالت ( صلى اللّه عليه و آله ) از روى غضب مىفرمايد اضربوه بالسّيف و أحرقوه بالنّار او را با شمشير بزنيد و به آتش بسوزانيد پس شمشير به ايشان مىزدند و چون شمشير بر يكى زدندى آتش به جستى و در وى افتادى تا بسوختى و باز زنده شدى و باز شمشير بر وى زدندى من چون آن حال مشاهده كردم بترسيدم و از جان خود بجستم و نزديك حضرت رسول اللّه دويدم و گفتم السلام عليك يا نبى اللّه آن حضرت نظرى از روى هيبت بر من انداخت و جواب سلام من بازنداد و ساعتى نيك درنگ كرد و گفت يا عدوّ اللّه حرمت مرا فرو گذاشتى و ادب مرا نگاه نداشتى عترت مرا بكشتى و از رسالت من ياد نكردى و از غضب من نينديشيدى گفتم يا رسول اللّه به خداى كه شمشير در روى هيچ يك از اولاد و اصحاب امام حسين نكشيدم و به نيزه ، طعنه بر هيچ يك نزدم و تير در لشكرگاه وى نيانداختم همين بود كه در لشكر خصم بودم و نظاره مىكردم فرمود كه راست مىگوئى شمشير نزدى و نيزه نرسانيدى و تير نيفكندى و لكن كثّرت السّواد و ليكن سياهى لشكر بودى و تكثير سواد خصمان مىنمودى نزديك من آى چون من پيشتر رفتم طشتى ديدم پر از خون نزديك
روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 97
مساهمون: ملا حسين كاشفى سبزوارى
ص٩٧