در وقت رحلت خديجهء كبرى به حجرهء طاهره درآمد خديجه از شدّت مرض شكايت كرد خواجه به گريست و او را دعاى خير گفت و فرمود اى خديجه ! بهشت مشتاق ديدار تست خديجه گفت يا رسول اللّه ! من از مرگ باك ندارم ولى بر مفارقت از صحبت تو مىگريم ، و حسرت مىخورم .
ز مرگ بيم ندارم ولى از آن ترسم * كه من به ميرم و تو جان ديگران باشى
يا رسول اللّه ! من از دختران خود خاطر جمع كردهام و هر كدام سامانى و خان و مانى دارند امّا فاطمهء من ، هنوز سرانجامى ندارد او را خود متكفّل شده به ديگرى نگذارى حضرت به حضور وى فاطمه را طلبيد و در بر گرفت و گفت فاطمه پارهء جگر من است أمّا چون فاطمه عليها سلام مادر بزرگوار خود را در سكرات ديد فرياد بركشيد و روى در روى مادر مىماليد و زار زار در مفارقت وى ، مىناليد و چگونه كسى از فراق ناله نكند و از سوز هجران نعره بىخودانه نزند چون مفارقت دوستان بناى صبر را برمىاندازد و مهاجرت ياران روزگار ، بازماندگان را سياه و تيره مىسازد .
روز ما را ساخت چون شب تيره آن ماه از فراق * چند سوزيم از فراق ، آه از فراق ، آه از فراق
آگهند از ماه تا ماهى كه هر شب مىرود * آب چشمم تا به ماهى ، آه تا ماه از فراق
در كتاب مبكيات از امام وقار رحمه اللّه مذكور است كه چون خديجه خاتون ( رضى اللّه عنها ) را عمر به پايان رسيد و دانست كه وقت رحلت است سيّد عالم را فرمود كه يا رسول اللّه دمى پيش من بنشين تا ديدار آخر من تو را ببينم و ذوق لقاى ترا توشهء آخرت سازم و به زبان نياز وداع آخرين عرض كنم حضرت پيش وى به نشست خديجه گفت يا رسول اللّه عمرى در خدمتت به سر بردم و حالا پيك اجل آمده است و من مىميريم .
ملتمس من آن است كه در قيامت مرا بازجوئى و سخن من با حق سبحانه بگويى و عفو مرا درخواست كنى و مهم من به شفاعت راست كنى . ديگر اگر در خدمت تقصيرى از من در وجود آمده باشد عفو فرمائى و مرا به حلّ كنى و ديگر فاطمه من خردست و