بر زبان راند و بعد از آن از مسجد بيرون آمده به انتقام ابو جهل روان شد چون به در خانه أبو جهل رسيد وى نشسته بود و جمعى از اشراف عرب با وى بودند و كمانى در دست حمزه بود بىمحابا بر سر ابو جهل زد چنانچه سرش به شكست و خون روان شد و گفت تو محمّد صلى اللّه عليه و آله را إيذا مىكنى ؟ و دشنام مىدهى يكى از آن قوم برخاست كه يا ابا عماره غضبآلودهاى ، ساعتى صبر كن تا آخر پشيمان نشوى حمزه گفت چرا پشيمان شوم من گواهى مىدهم كه خدا يكى است و محمّد صلى اللّه عليه و آله رسول اوست به حق و از اين ملّت بازنمىگردم و از اين قول رو نمىگردانم .
گشاد خويش چو در راه عشق مىيابم * به هيچ حال از اين راه رو نمىتابم
قريش كه اين سخن شنودند در غم و ملال بيفزودند و دين را قوّتى ، و اسلام را عزّتى ، پديد آمد و تقويت مسلمانان شد امّا چون كفّار ديدند كه اسلام روز به روز قوّت مىگيرد و كار آن حضرت رونق مىپذيرد بغض و حسد ايشان زياد شد و داعيه هلاك آن حضرت كرده با ابو طالب مجادله بسيار كردند و مهمّ را به محاربه و مقاتله قرار دادند ابو طالب ، بنى هاشم و بنو عبد المطلب را جمع كرده در محافظت آن حضرت اتّفاق نمودند موحّدان و غير ايشان الّا ابى لهب كه با ايشان متّفق نشد و بعد از آنكه اين قوم حريف قتال قريش نبودند به شعب ابو طالب درآمدند با كوچ و بنه خود حضرت رسالت را پاسبانى مىنمودند و قريش عهد كردند كه با آن طايفه ، مخالطه و مناكحه و مكالمه نكنند و هيچ بديشان نفروشند و از ايشان نخرند و اگر كسى از شعب به جهت مهمّى بيرون آمدى او را بزدندى و ايذا كردندى و در موسمى هم كه بيرون مىآمدند آن بدبختان نمىگذاشتند كسى چيزى ، بديشان فروشد سه سال بر اين منوال در شعب گرفتار بودند تا كار به اضطرار رسيد و شبها از گريه و زارى اطفال و ضعفاى اهل شعب ، مردم مكّه در خواب نمىرفتند و بعد از سه سال كه حقّ سبحانه ايشان را خلاصى داد از شعب بيرون آمدند بعد از هشت ماه و بيست و يك روز ابو طالب عليه السلام وفات يافت و حضرت از فوت او بسيار ملول و محزون شد بعد از آن به سه روز يا يك ماه و پنج روز خديجه كبرى ( سلام اللّه عليها ) درگذشت و در خبر است كه سيد عالم صلى اللّه عليه و آله