تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
وى نهاده گفت اين خون جگرگوشه من است پس ميلى از آن برداشت و در چشم من كشيد از هول آن بيدار شدم نابينا بودم ، قاضى گفت اى ناكس اين عقوبت دنياست كه داند كه فرداى قيامت با تو چه خواهند كرد ؟
به روز واقعه اى ظالم خدا ناترس * بيا ببين كه چها كرده‌اى به جاى حسين
خداست حاكم و دعوى گرست پيغمبر * چگونه مىدهى انصاف ماجراى حسين
روا بود كه به خاك و به خون كنى غرقه * رخ منوّر و گيسوى مشگساى حسين
آمديم به بقيه ابتلاى حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله . محمد اسحاق رحمه اللّه « 1 » گويد ، كه كفار به سبب حمايت ابو طالب ( ع ) بر حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله دست نداشتند و كبار صحابه را نيز به واسطه حمايت قوم و قبيله ايشان ايذا نمىتوانستند كرد پس هر جا عاجزى و فقيرى كه او را قبيله و عشيره‌اى نبود مىديدند به تعذيب وى اشتغال مىكردند بعضى را به گرسنگى و تشنگى عذاب كردندى و بعضى را ، زره پوشانيده در آفتاب بازداشتندى و مىزدندى كه بيائيد و از دين محمد برگرديد و از جمله اميّة بن خلف ، بلال حبشى را هر روز به بطحاى مكه بردى و او را برهنه بر ريگ گرم خوابانيدندى و سنگ به آفتاب گرم شده را بر سينه وى نهادى و گفتندى اى سياه از دين محمّد برگرد و به لات و عزّى ايمان آر بلال گفتى أحدا أحدا خداى يكتا را مىپرستم و همچنين صهيب و خبّاب و عامر بن فهيره و امثال و اشباه ايشان را به انواع عقوبات تعذيب مىنمودند و آن قارسان ميدان دين و راهروان طريق يقين آن بلاها را به قدم رضا استقبال مىنمودند و مىگفتند بلا عطاست پس از عطا ناليدن خطاست مجاهده ابدان صيقل آئينه جان است و خرابى آب و گل سبب معمورى خانه جان و دل .
هر رنج كه از حضرت جانان آيد * زنگ غم از آئينه جان بزدايد
گر راه سلامتش ببندد ليكن * صد در ، ز كرامت به رخش بگشايد
القصّه كار بدان كشيد و مهم بدان انجاميد كه دست به قتل مؤمنان برگشادند و خرمن
هامش
( 1 ) - محمّد بن اسحاق صاحب سيره در مائه دويم هجرى مىزيست و امام محمد باقر عليه السلام را ملاقات كرده و از آن حضرت روايت دارد .