تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الشهداء ( فارسي ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
نزد پدر رفتيم ما را به ملازمت تو فرستاد . اكنون بيا و در خطّهاى ما درنگر و به راستى حكم كن ، فاطمه با خود انديشه كرد كه جدّ بزرگوار و پدر نامدار ايشان نخواسته‌اند كه دل هيچ كدام ملول شود ، من چگونه كنم ؟ پس گفت كه شما مىدانيد كه من خط نمىدانم فأمّا در عقد خويش هفت دانه مرواريد دارم ، بر سر شما نثار كنم هر كدام كه بيشتر چيند خطّ وى بهتر است و قوت وى كاملتر پس آن گوهرها را بر ايشان فشاند . امام حسن « عليه السلام » سه گوهر برچيد و امام حسن نيز سه گوهر بدست آورد . فى الحال ، از حضرت عزّت به جبرئيل فرمان رسيد كه زود به زمين رو و با پر با فر خود ، يك‌دانه گوهر را به دونيم كن . تا هر يك يك نيمه برچينند ، و دل هيچ‌كدام اندوهگين نگردد . و جبرئيل به فرمان ملك جليل ، يك گوهر به دونيم كرده و هر يك از شاهزادگان سه گوهر و نيم برچيدند اى يزيد از اين سخنان فهم مىشود كه مصطفى و مرتضى و زهرا غبار غم بر دل ايشان روا نمىداشتند و حضرت خداوند نيز نمىخواسته هيچ‌كدام ملول شود من در روم شنيده‌ام كه كسان تو ، يك برادر را زهر داده‌اند و شربت ألماس چشانيده‌اند ، كه هفتاد و دو پارهء جگر از حلق وى برآمده و مىبينم كه سر آن ديگر با هفتاد و دو سر در نظر تو نهاده‌اند . واى به حال تو و متابعان تو ! .
اى ناكسان به نسبت فرزند مصطفى * باشد به هيچ وجه روا اين چنين كنيد ؟ !
بر حلق تشنهء شه دين تيغ كين نهند * در خاك و خون نهان ، رخ آن نازنين كنيد !
چون سخن به اينجا رسيد غريو از حاضران مجلس برآمد يزيد به ترسيد و گفت : اى عبد الشمس ملك را بر من مىشورايى و رعيت را به آشوب مىآرى ؟ و اگر نه آن است كه تو رسول قيصرى فى الحال تو را به سياست مىرسانيدم . عبد الشّمس گفت : اى بيشرم ناانصاف حرمت رسول قيصر مىدارى و حرمت رسول ملك اكبر فرو مىگذارى ؟ يزيد بانگ بر ملازمان زد كه اين مرد را از مجلس من بيرون بريد . مردمان وى را بيرون كشيدند و روز به آخر رسيده بود ، امر نمود كه بعضى از زنان را بياريد تا سخنى گويم . امّ كلثوم و زينب و امام زين العابدين پيش آمدند زينب را كه چشم بر سر برادر افتاد فرياد برداشت : كه وا جدّاه ! وا محمّداه ! پس رو به يزيد كرد كه هيچ مىدانى كه چه مىكنى ؟ زنان خود را در پس پرده نشانده‌اى و دختران رسول خدا را در پيش خلق به داشته‌اى ،